تبليغاتX
ما ایران را دوست داریم | We Love Iran

wli

سامان

wli

http://wli.blogfa.com

ما ایران را دوست داریم | We Love Iran

ما ایران را دوست داریم | We Love Iran

ما ایران را دوست داریم | We Love Iran

اي خداوند :
به علماي ما مسئوليت
به عوام ما علم
به مومنان ما روشنايي
به روشنفکران ما ايمان
به متعصبين ما فهم
به فهميدگان ما تعصب
به زنان ما شعور
به مردان ما شرف
به پيران ما اگاهي
به جوانان ما اصالت
به اساتيد ما عقيده
به دانشجويان ما نيز عقيده
به خفتگان ما بيداري
به بيداران ما اراده
به مبلغان ما حقیقت
به دینداران ما دین
به نويسندگان ما تعهد
به هنرمندان ما درد
به شاعران ما شعور
به محققان ما هدف
به نشستگان ما قیام
به راکدان ما تکان
به مردگان ما حیات
به خاموشان ما فریاد
به مسلمانان ما قرآن
به شیعیان ما علی
به فرقه هاي ما وحدت
به حسودان ما شفا
به خودبينان ما انصاف
به فحاشان ما ادب
به مجاهدان ما صبر
به مردم ما خود اگاهي
و به همه ي ملت ما همت تصميم و استعداد فداکاري و شايستگي نجات و عزت ببخش ....
(دکتر علی شریعتی)
-------
با سلام و عرض ادب ، این تارنگار در جهت ایجاد دانشنامه ای از هر موضوع ، با برداشت مطالب از منابع معتبر و گاه وبلاگ های مورد اعتماد ، و گاه نوشته مدیر و نویسندگان ، به روز میگردد.
-------
تارنگار ما به هیچ عنوان مسئولیتی در قبال مطالب منتشر شده در قسمت " دوستان " و " تارنما های مورد علاقه " ندارد بلکه این مکان ، مکانیست برای همبستگی بیشتر تارنما ها و تارنگار های پارسی .
-------
با تشکر و سپاس
سامان
مدیریت بانک مرجع و سرگرمی We Love Iran
-------
تاریخ تاسیس وبلاگ : 16/7/1386
-------
ورودی های وبلاگ :
www.weloveiran.tk
www.wli.blogfa.com
www.wli.blogfa.ir
www.wli.dom.ir
www.wli.33ir.com
www.wli.coo.ir
www.wli.veb.ir
-------
منبع یادتان نرود!
در نظراتتان ادب را رعایت کنید
برای دریافت خدمات ، به قسمت خدمات ما مراجعه کنید
-------
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جای رسیده است کار
که تخت کیانی کند آرزوی
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
*** فردوسی *** Powered By Www.GreatPars.Com

ما ایران را دوست داریم | We Love Iran

 
Powered By Www.GreatPrs.Com   امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب
هفته سوم فروردین 1388
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " ما ایران را دوست داریم | We Love Iran " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
ماشین !!!! هر ماشینی که فکرشو بکنی تو ایران هست ! میگی نه نیگاه کن !!!
مهران چیت ساز
گل آقا
دایرکتوری غنی دانلود فیلم و کارتون با بیش از 8000 عنوان !
سایت شخصی علی دایی
وبلاگ اختصاصی دکتر محمد مدرس موسوی
خدمات وبمستر پارس تولز
خدمات وبمستر وب
خدمات وبمستر جاست پرشین
ساب دامین tk
ساب دامین coo
ساب دامین hoo
فوتو بلاگ
دوری بلاگ
پرشین بلاگ
میهن بلاگ
بلاگ ناز
پارسی باکس
پارسی بلوگ
بلاگر - بلاگ اسپات
ایران بلاگ
بلاگفا
سرویس میل اینباکس
وورد پرس
بزرگترین سایت طراحی گرافیک ایران
کشتی
انجمن مافیایی ایران
حلقه یگانه
هوپا
ایران جیمیل
پارس قرآن
انجمن آدولف هیتلر
پارسیفا
ژان کلود وندام
موتور جستجوی زیگ زاک
شیشه پاک کن
پایگاه اطلاع رسانی مولاناجلال الدین محمد بلخی
اخبار پارسیک
کلوب بازی خور
گیم اسپات
سایت مدیران آشیانه
انجمن آشیانه
گرگان هک
آپلود مجانی ایرانیان
وبلاگ مدیر بلاگفا
دامنه رایگان
تکنو تاکس
دانشجویان
آنلاین یا آفلاین مسئله این است!
کلکسیون تمبر های یادگاری
قالب بلاگفا
قالب وبلاگ
آرشیو تماس با ما


اطلاعیه ( مژده یا افسوس با خودتان )

آیا می خواهید بیشتر مطالبی بخوانید که کپی شده باشند یا خودمان بنویسیم ؟


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

نام کشور ها

در اینجا معنی نام کشورهای جهان به ترتیب حروف الفبا آمده و زبانی که ریشه این نام در اصل از آن گرفته شده در میان پرانتز یا کمانک آورده شده است.
▪ آذربایجان: آتورپاتکان نگهدار آتش است(فارسی دری)
▪ آرژانتین: سرزمین نقره(اسپانیایی)
▪ آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما (آفتاب) جنوبی(لاتین،یونانی)
▪ آفریقای مرکزی: سرزمین بدون سرما(آفتاب)مرکزی(لاتین،یونانی)
▪ آلبانی: سرزمین کوهنشینان
▪ آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی - ژرمنی)
▪ آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود
▪ اتریش: شاهنشاهی شرق(ژرمنی)
▪ اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان(یونانی)
▪ ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره نوح(ع)(فارسی دری)
▪ ازبکستان: سرزمین خودسالارها(سغدی، ترکی، فارسی دری)
▪ اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی(فنیقی)
▪ استرالیا: سرزمین جنوبی( لاتین)
▪ استونی: راه شرقی(ژرمنی)
▪ اسرائیل: جنگیده با خدا(عبری)
▪ اسکاتلند: سرزمین اسکات ها البته در لاتین قوم گائل را گویند.(لاتین)
▪ افغانستان: سرزمین قوم افغان( فارسیدری)
▪ اکوادور: خط استوا(اسپانیایی)
▪ الجزایر: جزیره ها(عربی)
▪ السالوادور: رهایی بخش مقدس(اسپانیایی)
▪ امارات متحده عربی: شاهزاده نشین های یکپارچه عربی(عربی)
▪ اندونزی: مجمع الجزایر هند(فرانسوی)
▪ انگلیس: سرزمین قوم آنگل(ژرمنی)
▪ اوروگوئه: شرقی
▪ اوکراین: منطقه مرزی(اسلاوی)
▪ ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
▪ ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله(یونانی)
▪ ایران: سرزمین نجیب زادگان(آریاییان)(فارسی دری)
▪ ایرلند: سرزمین قوم ایر(شاید هم معنی با آریا)(انگلیسی)
▪ ایسلند: سرزمین یخ(ایسلندی)
▪ بحرین: دو دریا(عربی)
▪ برزیل: چوب قرمز
▪ بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان(لاتین)
▪ بلژیک: سرزمین قوم بلژ(از اقوام سلتی)، واژه بلژ احتمالا معنی زهدان و کیسه می داده است.
▪ بنگلادش: ملت بنگال(بنگلادشی)
▪ بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار(از زبان های موره - دیولا)
▪ بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین
▪ پاراگوئه: این سوی رودخانه
▪ پاکستان: سرزمین پاکان
▪ پاناما: جای پر از ماهی( کوئوا)
▪ پرتغال: بندر قوم گال(از اقوام سلتی)(لاتین)
▪ پورتوریکو: بندر ثروتمند(اسپانیایی)
▪ تانزانیا: این نام از هم آمیزی تانگانیگا(سرزمین دریاچه تانگا)و زنگبار به دست آمده است.
▪ تایلند: سرزمین قوم تای
▪ ترکمنستان: سرزمین ترک مانندها
▪ ترکیه: سرزمین قوی ها(ترکی با پسوند عربی)
▪ جامائیکا: سرزمین بهاران
▪ چاد: دریاچه( بورنو)
▪ چین: سرزمین مرکزی(چینی)
▪ دانمارک: مرز قوم «دان»
▪ دومینیکن: کشور دومینیک مقدس(اسپانیایی)
▪ روسیه: کشور روشن ها، سپیدان(شاید از ریشه سکایی«راوش»)
▪ روسیه سفید(بلاروس): درخشنده(روس)سفید(روسی)
▪ رومانی: سرزمین رومی ها
▪ ژاپن: سرزمین خورشید تابان(ژاپنی)
▪ ساحل عاج: ساحل عاج
▪ سریلانکا: جزیره باشکوه(سانسکریت)
▪ سلیمان جزایر: از نام حضرت سلیمان
▪ سوئد: سرزمین قوم «سوی»
▪ سوازیلند: سرزمین قوم سوازی
▪ سوئیس: سرزمین مرداب
▪ سودان: سیاهان(عربی)
▪ سوریه: سرزمین آشور(سامی)
▪ سیرالئون: کوه شیر
▪ شیلی: پایان خشکی- برف(از زبان بومی آنجا)
▪ صحرا: بیابان(عربی)
▪ صربستان: سرزمین قوم صرب(یوگسلاوی: سرزمین اسلاوهای جنوب)
▪ عراق: شاید ازایراک به معنای ایران کوچک(فارسی)
▪ عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.
▪ فرانسه: سرزمین قوم فرانک(از اقوام سلتی)
▪ فنلاند: سرزمین قوم «فن»
▪ فیلیپین: از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ
▪ قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله(قرقیزی)
▪ قزاقستان: سرزمین کوچگران(قزاقی)
▪ قطر: شاید به معنای بارانی(عربی)
▪ کاستاریکا: ساحل غنی(اسپانیایی)
▪ کانادا: دهکده(زبان سرخپوستی«ایروکوئی»)
▪ کلمبیا: سرزمین کلمب(کریستف کلمب)(اسپانیایی)
▪ کنیا: کوه سپیدی(زبان کیکویو)
▪ کویت: د ژ کوچک(هندی-عربی)
▪ گرجستان: سرزمین کشاورزان(یونانی)
▪ لبنان: سفید(عبری)
▪ لهستان: سرزمین قوم «له»
▪ لیبریا: سرزمین آزادی
▪ مجارستان: سرزمین قوم مجار(مجاری)
▪ مصر: شهر - آبادی
▪ مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها(یونانی)
▪ مکزیک: اسپانیای جدید(اسپانیایی)
▪ موریتانی: سرزمین قوم مور(لاتین)
▪ میکرونزی: مجمع الجزایر کوچک(فرانسوی)
▪ نرو ژ: راه شمال
▪ نیجر: سیاه(لاتین)
▪ نیجریه: سرزمین سیاه(لاتین)
▪ واتیکان: گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان(اتروسکی)
▪ ونزوئلا: ونیز کوچک
▪ ویتنام: اقوام «ویت» جنوبی(ویتنامی)
▪ ویلز: بیگانگان(ژرمنی)
▪ هلند: سرزمین چوب(آلمانی)
▪ هند: پر آب(فارسی باستان)
▪ هندوراس: ژرفناها(اسپانیایی)
▪ یمن: خوشبخت
▪ یونان: سرزمین قوم «یون»

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

هولوکاست بزرگترین دروغ جهان

منبع:سایت آفتاب

 

هولوکاست؛ بزرگ‏ترین دروغ تاریخ‏

 

 

 

تاریخ بشر، جنگ‏ها، نسل‏کشی‏ها و جنایات بسیاری را به خود دیده است؛ اما تنها یک حادثه تاریخی است که به عنوان منطقه ممنوع محسوب می‏گردد و به هیچ محققی اجازه پژوهش در مستندات، اظهار نظر و بیان حقایق تاریخی پیرامون آن داده نمی‏شود و با تمام توان با آن بر خورد می‏شود؛ آن هم از سوی کشورهایی که خود را مهد و سمبل آزادی می‏دانند. این قضیه، مربوط به کشته‏های جنگ جهانی دوم است؛ البته نه مربوط به همه چهل میلیون کشته شده این جنگ؛ بلکه تنها مربوط به کشته‏ها و مرده‏های یهودی است!
واقعیت این است که افسانه هولوکاست، با فلسفه وجودی دولت اسرائیل و منافع حیاتی صهیونیسم بین‏الملل و دولت‏های غربی، ارتباطی ناگسستنی دارد و از این رو، منطقه ممنوع غرب محسوب می‏گردد.
هولوکاست چیست؟
هولوکاست (Holocaust)، به معنای «سوزاندن با آتش است که به طور کامل از میان برود» و واژه‏ای است یونانی که از دو واژه Holos به معنی همه و ۱Kaustus به معنی سوزاندن و نابود کردن ترکیب شده است و در لغت، به معنای «همه‏سوزی» است.۲ برخی از زبان‏شناسان، این واژه را برگرفته از جنایت یهودیان در یمن باستان می‏دانند۳ که به تدریج و در گذر ایام، مفهوم عام‏تری یافته، به سوزاندن زنده زنده انسان‏ها اطلاق شده است و در اصطلاح، به نظریه‏ای اطلاق می‏شود که ادعا دارد شش میلیون یهودی در طول جنگ جهانی دوم، بر اثر اعمالی از قبیل اعدام در اتاق‏های گاز و سوزانده شدن در کوره‏های آدم‏سوزی اردوگاه‏های کار اجباری نازی‏ها، کشته شده‏اند.۴
بر اساس قانونی که پیش‏نویس آن در اوایل دهه ۸۰ قرن نوزدهم، توسط تعدادی از اعضای آژانس بین‏المللی صهیونیسم، تحت سرپرستی «رنه ساموئل سپرات»، خاخام معروف فرانسه تهیه و در ژوئیه سال ۱۹۹۰م. در فرانسه به تصویب رسید، هرگونه تردید درباره «هولوکاست»، اعم از تردید درباره کشتار - مورد ادعای - یهودیان در جنگ جهانی دوم، وجود اتاق‏های گاز و حتی کمترین تردید در رقم ۶ میلیونی یهودیان کشته شده، جرم تلقی می‏شود و هرکس در فرانسه از این قانون تخلف کرده، در سه موضوع یاد شده تردید کند، به یک ماه تا یک سال زندان و پرداخت ۲ هزار تا ۳۰۰ هزار فرانک جریمه محکوم می‏شود. بعدها با فشار آمریکا، انگلیس، فرانسه و آژانس صهیونیستی، این قانون در اکثر کشورهای اروپایی نیز به تصویب رسید؛ به طوری که امروزه هرگونه تردید درباره هولوکاستِ مورد ادعا و ابعاد و اجزای آن، در اروپا جرم تلقی می‏شود!۵ جرج بوش، قانون «آنتی سیمیتیزم» را برای به اصطلاح کنترل این پدیده در جهان امضا کرد. هدف از قانون یهودستیزی دولت بوش، این است که تمام انتقادها علیه رژیم اسرائیل را به سکوت کشانده و ددمنشی‏ها و دروغ‏های این رژیم را از بین ببرد.۶
سرانجام با تلاش رژیم صهیونیستی، این افسانه، جنبه‏ای جهانی به خود گرفت و مجمع عمومی سازمان ملل، با تصویب قطع‏نامه‏ای، روز ۲۷ ژانویه‏۷ را به عنوان روز یادبود هولوکاست، نام‏گذاری کرد.۸
انگیزه‏های طرح هولوکاست‏
در بررسی انگیزه‏های طرح افسانه هولوکاست، با دو عامل عمده مواجه‏ایم که از این قضیه به صورت‏های مختلف بهره‏مند شده‏اند؛ یکی صهیونیسم که ذی‏نفع عمده است و دیگری خود دولت‏های غربی.
الف) انگیزه‏های صهیونیسم
از دیدگاه محققانی که درباره چگونگی و انگیزه‏های طرح افسانه هولوکاست به تحقیق پرداخته‏اند، چند دلیل عمده در این زمینه وجود دارد که عبارتند از:
۱. انگیزه‏های سیاسی‏
از دیدگاه صهیونیست‏ها، برپایی دولت اسرائیل، نتیجه منطقی ظلم بر یهودیان در هولوکاست است. تعجب‏آور این است که آنها می‏خواهند به واسطه وقوع «آشویتس»۹ و کوره‏های آدم‏سوزی خیالی، خود را مستحق برپایی یک دولت بنمایانند؛ آن هم در گوشه دیگری از جهان و با غصب سرزمین ملتی که هیچ گونه ربطی به جنایات واقعی یا ساخته و پرداخته آنان ندارد. چنان که «آبراهام هشل» می‏گوید: «دولت اسرائیل، پاسخ خدا به آشویتس است»۱۰ و « موشه زیمرمن»، رئیس گروه مطالعات آلمانی در دانشگاه عبری اورشلیم تأکید می‏کند که «هالوکاست [هولوکاست‏]، توجیه اصلی تأسیس دولت اسرائیل است».۱۱
چرا در فلسطین؟
سازمان صهیونیسم، در شرایط جنگ جهانی، اولین مرحله از پروژه تسلط بر جهان را کلید زد. این سازمان، چاره را در این دید که از هرج و مرج به وجود آمده در جنگ جهانی استفاده کند و با «مظلوم‏نمایی» هرچه تمام‏تر، چنین جلوه دهد که جهان مسیحیت به آنان حمله کرده و تعداد زیادی از آنان را کشته است؛ پس آنان ناچارند به جای دیگری بروند و کجا بهتر از خاورمیانه و آن هم فلسطین؛۱۲ سیاستی که نه بر اساس اجبار، بلکه کاملاً مورد خواست و مطابق اهداف صهیونیسم بود. «هانا آرنت» معتقد است: «سیاست ناسیونال سوسیالیست‏ها در مورد یهودیان، سیاستی بود که کاملاً طرفدار صهیونیسم بود».۱۳ «هاینتس هوهنه»، روزنامه‏نگار آلمانی نیز در تأیید این نظر می‏گوید: «صهیونیست‏ها، استقرار فاشیسم در آلمان را نه به مثابه یک مصیبت ملی، بلکه به عنوان فرصتی تاریخی و بی‏مانند در وصول به هدف‏های صهیونیستی خویش می‏دیدند».۱۴
علاوه بر تأسیس اسرائیل و تلاش برای تحقق اهداف صهیونیسم بین‏الملل، صهیونیست‏ها دو هدف عمده سیاسی دیگر را از مظلوم‏نمایی یهود و تقدس بخشیدن به هولوکاست، تعقیب می‏کنند؛
۱. پیش‏گیری از خیزش عمومی جهانیان علیه صهیونیسم.
۲. مظلوم‏نمایی و برانگیختن احساسات نژاد یهود و ایجاد اتحاد سیاسی آنان.۱۵
۲. انگیزه‏های اقتصادی‏
صهیونیست‏ها با ماجرای هولوکاست و طرح دعاوی حقوقی علیه کشورهای آلمان، اتریش، لهستان، سوئیس و...، تا کنون میلیاردها دلار به جیب زده‏اند. به عنوان نمونه، آلمان ملزم شد از سال ۱۹۵۲ تا سال ۲۰۰۲م. به روش‏های مختلف، به بازماندگان به اصطلاح قتل عام یهود غرامت بپردازد۱۶ و بر اساس توافق‏های حاصله، «دولت این کشور، زیر فشارهای باج‏خواهانه صهیونیست‏ها، مجبور شد موافقت خود را با اعطای سالانه ۵۰ میلیون مارک تا سال ۲۰۰۲م. به رژیم صهیونیستی اعلام نماید».۱۷
گلدمن (مجری اصلی طرح) می‏گوید: «هدف از این افسانه‏سازی‏ها و دروغ‏پردازی‏ها، صرفاً گرفتن غرامت برای قربانیان جنگ نبود؛ بلکه هدف از آن، تهیه بودجه لازم جهت پایه‏ریزی حکومتی بود که کوچک‏ترین حقی در این رابطه نداشت؛ زیرا زمانی که این جنایات انجام شد، چنین دولتی وجود خارجی نداشت؛ اما از این مسئله، برای فراهم آوردن تسلیحات لازم برای جنایات جدید بهره گرفت».۱۸
۳. انگیزه‏های روانی‏
سوء استفاده از گرایش‏های فطری بشر به حمایت از مظلوم، رساترین تعبیری است که می‏توان آن را محور همه فعالیت‏های جنبش صهیونیسم در طی قرن بیستم دانست؛ مفهومی که در ایجاد دولت نامشروع صهیونیستی در فلسطین و تحکیم پایه‏های آن، بسیار مؤثر بوده و یهودیان با تمسک به این شیوه تا کنون توانسته‏اند بر تمامی جنایت‏ها، قانون‏شکنی‏ها و فزون‏خواهی‏های خود در سرتاسر جهان سرپوش گذارند.
«
پل فرام»، مدیر انجمن کانادایی آزادی بیان می‏گوید: «من با رئیس‏جمهور ایران موافقم و معتقدم اشتباه است که فلسطینیان تاوان گناه اروپایی‏ها را بپردازند و کشور خود را از دست بدهند. من همچنین بر این باورم که داستان دروغین هولوکاست، برای این که به اروپاییان و ساکنان آمریکای شمالی این حس داده شود که گناهکارند، ایجاد شده است. افسانه هولوکاست، به یهودیان اجازه می‏دهد تا میلیاردها دلار از آلمان و دیگر کشورها غرامت بگیرند. هولوکاست همچنین اذهان مردم آمریکای شمالی و اروپا را برای پذیرش ددمنشی‏ها و خشونت‏های اسرائیل آماده می‏کند».۱۹

مقام معظم رهبری در تحلیلی جامع و شیوا از نحوه شگردهای تبلیغاتی صهیونیست‏ها و اهدافی که آنان از مظلوم‏نمایی یهود و طرح کوره‏های آدم‏سوزی دنبال می‏کنند، می‏گوید: «صهیونیست‏ها از اول کار، یک شگرد تبلیغی را انتخاب کردند که عبارت است از مظلوم‏نمایی. برای مظلوم‏نمایی، داستان‏ها و افسانه‏های فراوانی جعل شد؛ خبرهایی ساخته شد و تلاش‏های بی‏وقفه‏ای انجام گرفت. اینها مسئله نگرانی روانی یهودیان را مطرح کردند و گفتند چون یهودی‏ها در طول قرن‏های متمادی زیر فشار بودند، از لحاظ روانی دچار نگرانی‏اند و به امنیت روانی احتیاج دارند. صهیونیست‏ها در مذاکرات با سران کشورهای غربی و بعدها در گفت‏وگوهای خود با کشورهای اسلامی و عربی، مسئله امنیت روانی را مطرح کردند و گفتند ما به امنیت روانی احتیاج داریم و باید امنیت روانی ما تأمین شود. هر اقدامی بخواهد انجام بگیرد، اگر به سودشان نباشد، به بهانه امنیت روانی، می‏توانند آن را خنثی کنند. شما وقتی سرزمین را از دست می‏دهید، می‏دانید چه چیزی را از دست داده‏اید؛ اما وقتی می‏خواهید خواسته اسرائیل را در مورد امنیت روانی برآورده کنید، نمی‏دانید تا کجا باید تسلیم شوید و تا کجا باید امتیاز بدهید. این امتیازدهی، پایانی ندارد؛ مرتب باید امتیاز داد. تجربه اروپا در این مورد، عبرت‏آموز است. دولت آلمان، صد و پنجاه میلیارد مارک به عنوان خسارت به یهودی‏ها داد؛ اما خسارت یهودیان از آلمان، هنوز تمام نشده است؛ باز هم خسارت طلبکارند و باید به آنها داده شود! آن چه یهودی‏ها با آلمان کردند، کم و بیش با برخی کشورهای اروپایی دیگر - مثل اتریش، سوئیس، فرانسه، حتی تا چند سال قبل با واتیکان - نیز انجام دادند؛ همه باید خسارت بدهند؛ این خسارت تمام شدنی نیست! همه سیاست‏مداران، خبرنگاران، روشنفکران، کارگزاران و نخبگان غرب باید در مقابل بنای یادبود کوره آدم‏سوزی سر تعظیم فرود بیاورند؛ یعنی همه، داستانی را که اصل صحت آن معلوم نیست، مورد تأکید قرار دهند و خود را بدهکار آن داستان قلمداد کنند. اینها روش‏هایی است که در تبلیغ دارند و همه معطوف به مظلوم‏نمایی است».۲۰
ب) انگیزه غرب در طرح و تبلیغ هولوکاست‏
در یک جمع‏بندی، اهداف اروپا و آمریکا از این اقدام، عبارتند از:
۱. تخلیه حداکثری جماعت یهود از درون سرزمین‏های یهودی به یک مکان مشخص.
۲. تمرکزدهی به یهود در محل اتصال سه قاره و استقرار اسرائیل در قلب خاورمیانه، برای ایجاد یک پایگاه دیدبانی بر منابع غرب در خاورمیانه.
۳. ایجاد منطقه امنیتی غرب در قلب مناطق اسلامی، برای نظارت و دیده‏بانی بر منافع امنیتی غرب از درون منطقه.
نقد دلایل هولوکاست‏
با وجود تمام تدابیر، امکانات و حجم عظیم تبلیغات جهانی به کار گرفته شده جهت اثبات این واقعه، تاکنون ده‏ها مورخ برجسته اروپایی و صدها استاد بلندآوازه و متخصص شناخته شده بررسی اسناد تاریخی، با ارائه اسنادی که هیچ صاحب‏نظری نمی‏تواند در صحت آنها کمترین تردیدی روا دارد، به روشی کاملاً علمی اثبات کرده‏اند که ماجرای هولوکاست و کوره‏های آدم‏سوزی، اتاق‏های گاز قتل عام ۶ میلیون یهودی و هر آن چه صهیونیست‏ها در این باره ادعا می‏کنند، دروغ محض و یک داستان ساختگی است که واقعیت آن یقیناً با اسناد موجود، زیر سؤال رفته، مدارک و شواهد ادعایی یهودیان بدون اعتبار و ابطال‏پذیر است. افرادی همچون مارک وبر، روبرت فوریسون، فردریک توبن، روژه گارودی، دیوید ایروینگ، آرمان امادروس و داریوژ راتایژاک و... از این گروه متخصصان هستند که اغلب به «تجدیدنظر طلبان» مشهور می‏باشند.۲۱
۱. اتاق‏های گاز
یکی از مهم‏ترین ادعاهای یهودیان و متفقین بعد از جنگ جهانی دوم، این بود که آلمان‏ها، یهودیان را در اتاق‏های گاز می‏کشتند. تحقیقات علمی‏ای که درباره مکان‏های مورد ادعا، انجام شده، عدم صحت آن را ثابت می‏کند.
پروفسور «روبر فوریسون»، نویسنده و محقق برجسته فرانسوی، متخصص و کارشناس عالی‏رتبه اسناد و مدارک تاریخی، می‏گوید: «من تا سال ۱۹۶۰ به واقعیت کشتار بزرگ در اتاق‏های گاز اعتقاد داشتم. پس از چهارده سال اندیشه و مطالعه شخصی و آن گاه چهارسال تحقیق بی‏وقفه و خستگی‏ناپذیر، همانند بیست نفر از نویسندگان «رویزیونیست» (تجدیدنظرطلب) تاریخی، اطمینان یافتم که با یک دروغ بزرگ تاریخی مواجه هستم. از اردوگاه‏های «آشویتس» و «بیرکناو»، چندین مرتبه بازدید کردم. در اردوگاه‏های «اشتروتهوف» (در آلزاس فرانسه) و «مایدانک» (در لهستان)، مکان‏هایی را که به عنوان «اتاق گاز» معرفی می‏شدند، بررسی کردم. در مرکز اطلاع‏رسانی یهود در پاریس، آرشیوها، دست‏نویس‏ها، شهادت‏های کتبی، اسناد مربوط به بازجویی محکومان جنگ جهانی دوم و دادگاه نورنبرگ و هزاران سند و مدرک دیگر به جا مانده از آن دوران را مطالعه کردم. برای یافتن پاسخ سؤال‏های خود، بی‏وقفه از متخصصان و تاریخ‏دانان پرسش کرده‏ام. سال‏ها، اما بیهوده به دنبال فقط یک بازمانده از بازماندگان جنگ بودم که به چشم خود اتاق‏های گاز را دیده باشد؛ به حتی یک مدرک، فقط یک مدرک راضی بودم؛ اما همین یک مدرک را هم نیافتم. در مقابل، آن چه یافتم، تعداد بی‏شماری مدارک مجعول بود. پس از آن، با سکوت، مزاحمت، دشمنی، توهین و بالاخره ضرب و جرح و محاکمه مواجه شدم».۲۲
پروفسور «روژه گارودی»، محقق مسلمان فرانسوی نیز با تحقیقات خود در این زمینه دریافت که از یک سو گاز HCN قیمت و هزینه زیادی داشته، در نتیجه گران‏ترین شیوه اعدام محسوب می‏شودو از سوی دیگر، مکان‏هایی که یهودیان از آن به عنوان اتاق گاز نام می‏برند، اصلاً قابلیت چنین کاری را ندارند؛ زیرا این گاز باید در یک پوششی از فولاد اکسیدنشدنی باشد و درب‏ها نیز باید مجهز به لولاهایی از پنبه نسوز کائوچویی مخصوص یا تفلون باشد. متخصصان پزشکی قانونی پس از بازدید از این مکان‏ها اظهار داشتند که استفاده این تأسیسات از گاز HCN، فوق‏العاده خطرناک است و در این مکان‏ها هیچ تجهیزاتی برای مهار این گاز در نظر گرفته نشده است.۲۳
۲. کوره‏های آدم سوزی‏
از دیگر ادعاهای صهیونیست‏ها این است که نازی‏ها، یهودیان را در کوره‏های آدم‏سوزی می‏سوزاندند. این ادعا، امروزه به عنوان یک دروغ تاریخی شناخته شده است.
«
وئیس مارشالکو»، درباره اتاق‏های گاز و کوره‏های آدم‏سوزی اسناد جالبی ارائه می‏کند. یکی از این اسناد، مقاله‏ای از «شم»، روزنامه زیرزمینی ناسیونالیست‏های یهودی فرانسه است که در ۸ ژوئیه ۱۹۴۴م. درباره وضعیت ۹ اردوگاه از اردوگاه‏های نگهداری و توقیف یهودیان در آلمان توضیح می‏دهد. در این گزارش، حتی یک کلمه هم از قلع و قمع یهودیان یا بدرفتاری با آنان نیست. در این گزارش همچنین هیچ حرفی از اتاق‏های گاز، اردوگاه‏های مرگ و یا بچه‏کشی به میان نمی‏آید. درست در نقطه مقابل آن، گزارش «شم» می‏گوید که [بچه‏های ۲ تا ۵ ساله را به کودکستان‏های مختلف برلین می‏فرستادند تا از کمک‏های ویژه‏ای برخوردار شوند]. مارشالکو توضیح می‏دهد که چگونه زیر نظر یهودیان در پایان سال ۱۹۴۵م. اردوگاهی چون «داخو» مورد تخریب و بازسازی هدف‏دار قرار گرفت.
او می‏نویسد: «قبل از هر چیز، منظره زیبای سرسبز و بوستان‏گونه اردوگاه باید به کلی تخریب می‏شد؛ چون برای سینماروهای آمریکایی، پذیرش این امر که یهودیان را در دل باغ و بوستان و بستری از گل و گیاه شکنجه می‏کردند، کار مشکلی بود؛ به ویژه وقتی آنها را به سینماها کشانده بودند تا صحنه‏های مخوف و ترسناک (اردوگاه‏ها) را نشانشان دهند. از این رو، به کارگران جدید اردوگاه دستور دادند مثلاً یک گودال خون که لوله‏ای از آن به خارج می‏رفت، بسازند تا طوری به نظر آید که از این گودال، خون یهودیان از طریق آن لوله، تخلیه می‏شده است. محوطه استحمام زندانی‏ها، اتاق رخت‏کنی آنها و محوطه‏های ورودی، تماماً باید بازسازی می‏شدند تا به صورتی درآیند که به کوره آدم‏سوزی‏ای که یهودیان ادعا می‏کردند، شبیه باشند».۲۴

0. شش میلیون کشته یهودی‏
بر اساس تحقیقات و مستندات تاریخی، چنین چیزی نیز اصلاً واقعیت نداشته است. مارشالکو بر مبنای شواهد متعدد آماری نشان می‏دهد که تمام یهودیان اروپا در سال ۱۹۳۳م. بالغ بر ۵.۶۰۰.۰۰۰ نفر بوده‏اند و این رقم، مورد تأکید یهودیان آمریکا نیز می‏باشد. اگر از این تعداد، یک میلیون یهودی بیرون خط مولوتف - روبین تروپ، کسر شود و اگر یهودیان ساکن در کشورهای بی‏طرف و متفقین را هم کسر کنیم، رقم ۲.۵۰۰.۰۰۰ باقی می‏ماند؛ در حالی که بنا به نظر کارشناسان، جمعیت یهودیان ساکن در قلمرو هیتلر و هیملر، به نیم میلیون هم نمی‏رسید.۲۵
مارشالکو می‏افزاید: «در بالاترین سطح ممکن، تعداد یهودیان جان‏باخته را نمی‏توان بیش از ۵۰۰ تا ۶۰۰ هزار نفر دانست؛ اما در مقایسه با این، ملل مسیحی تلفات به مراتب بیشتری را متحمل شدند. اجازه دهید ملت کوچک مجارستان را در نظر آوریم که کل جمعیت آن شاید از تعداد یهودیان امروز بیشتر نباشد. تعداد قربانیان جنگ مجارستان، چه آنهایی که در بمباران‏های هوایی مرده بودند و یا این که در اردوگاه‏های مرگ سیبری از گرسنگی جان باخته‏اند و یا یخ زده باشند، حداقل به رقم یک میلیون نفر می‏رسید».۲۶
جمع بندی‏
۱. نحوه برخورد غرب با هولوکاست و جلوگیری از تحقیقات علمی و مستند دانشمندان، نه تنها با ادعای آزادی عقیده و بیان منافات دارد، بلکه خود حاکی از ساختگی و غیرواقعی بودن این قضیه است.
۲. مدعیان حقوق بشر با بزرگ‏نمایی بخشی از جنایات جنگ جهانی دوم - در مقابل سایر جنایاتی که در این جنگ اتفاق افتاد؛ مانند بمباران اتمی ژاپن توسط آمریکا و همچنین سایر نسل‏کشی‏هایی جهان - سیاسی بودن جانبداری خود از حقوق بشر را به اثبات رسانده‏اند.
۳. بر اساس تحقیقات علمی و مستندات تاریخی انجام شده توسط محققان و متخصصان، ماجرای هولوکاست و کوره‏های آدم‏سوزی، اتاق‏های گاز قتل عام ۶ میلیون یهودی و هر آن چه صهیونیست‏ها در این باره ادعا می‏کنند، دروغ محض و یک افسانه ساختگی است.
۴. با دروغ بودن افسانه هولوکاست، اساس تشکیل دولت اسرائیل و توجه مضاعف به این مولود بی‏هویت انگلیس و آمریکا، زیر سؤال می‏رود.
۵. بر فرض قبول هولوکاست، با چیزی جز «ادعای ظلم مسیحیان در حق یهودیان» مواجه نیستیم؛ اما وقتی غرب با دفاع از هولوکاست، ادعای ظلم به آنها را می‏پذیرد و ادعای جبران خسارات وارده به یهود را دارد، چرا این خسارت را از جیب ملت‏های دیگر پرداخت می‏کند؟ اروپا در صورت پافشاری بر وقوع هولوکاست و جبران خسارت، باید قسمتی از زمین‏های خود را در اختیار صهیونیست‏ها قرار دهد. تنها این گونه، غرب می‏تواند خود را از چالشی بزرگ در مقابل یهود - که خود رإ؛ّّج مظلوم می‏دانند - و یک میلیارد مسلمان رهایی بخشد.
۶. واقعیت این است که افسانه هولوکاست با فلسفه وجودی دولت اسرائیل و منافع حیاتی صهیونیسم بین‏الملل و دولت‏های غربی ارتباطی ناگسستنی دارد و برجسته کردن مسئله هولوکاست، صرفاً سرپوش نهادن بر ماهیت نامشروع اعمال توسعه‏طلبانه و جنایات رژیم اسرائیل در فلسطین و جهان می‏باشد.

پی‏نوشت:
۱. در بعضی از متون به جای واژه Kaustos، از واژه Kaiein استفاده شده است.
۲. محمد احمدی، پژوهه صهیونیست (مجموعه مقالات)، مرکز مطالعات فلسطین. (مقاله واقعیت یهودستیزی، ص ۲۱۴).
۳. این واقعه قبل از بعثت پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏وآله در یمن اتفاق افتاده است و در سوره مبارکه بروج به آن اشاره شده است. در این واقعه هولناک، جمع انبوهی از مردان، زنان و کودکان، در حالی که غل و زنجیر بر دست و پا و گردن آنها زده‏اند، تنها به خاطر ایمان به خداوند و پیروی از حضرت مسیح، زنده زنده به درون آتش انداخته و سوزانده شدند.
۴. پروفسور روبر فوریسون، اتاق‏های گاز در جنگ جهانی دوم، واقعیت یا افسانه؟ ترجمه دکتر سید ابوالفرید ضیاءالدینی، مؤسسه فرهنگی - پژوهشی ضیا.
۵. حسین شریعتمداری، هولوکاست افسانه نیست، روزنامه کیهان، ۲۲ آذر ۱۳۸۴.
۶. عبدالله محمد سیندی، استاد دانشگاه نیویورک، هولوکاست افسانه‏ای خاص صهیونیسم است، خبرگزاری مهر، ۱۳۸۴.۱۱.۶.
۷. این روز، روز آزادسازی اردوگاه اسرای جنگی آشویتس در لهستان، توسط ارتش سرخ روسیه در جنگ جهانی دوم است.
۸. ر.ک: هولوکاست؛ دروغ تاریخی ۲۷ ژانویه.
۹. نام یکی از کوره‏های آدم سوزی؛ سایر این کوره‏های خیالی عبارتند از: داخائو، تربلینکا، بیر کناو.
۱۰. روژه گارودی، محاکمه صهیونیسم اسرائیل؛ ترجمه جعفر یاره، احمد نخستین، مجید خلیل زاده، ص ۱۴۹-۱۵۰.
۱۱. همان، ص ۱۵۰.
۱۲. از هولوکاست تا تشکیل دولت اسرائیل، پایگاه اطلاع رسانی رسا.
۱۳. محاکمه صهیونیسم اسرائیل، ص ۵۶.
۱۴. یوری ایوانف، صهیونیسم، ترجمه ابراهیم یونسی، ص ۱۲۹.
۱۵. محمدرضا واحدی، بوی خون، ص ۴۴-۴۵.
۱۶. ر.ک: پژوهه صهیونیست، ص ۲۲۵.
۱۷. نشریه نداء القدس، ارگان جنبش جهاد اسلامی، دفتر تهران، ۱۳۷۶.۱۰.۳۰، ص ۱۶.
۱۸. روژه گارودی، محاکمه آزادی، ترجمه جعفریان و دیگران، مؤسسه اندیشه معاصر، ۱۳۷۷، ص ۸.
۱۹. هولوکاست منافع، اقتصادی - سیاسی صهیونیسم را تأمین می‏کند، خبرگزاری مهر.
۲۰. سخنان مقام معظم رهبری در همایش بین المللی رسانه‏های جهان اسلام در حمایت از انتفاضه فلسطین، ۱۳۸۰.۱۱.۱۱.
۲۱. اسرائیل شاهاک، تاریخ یهود، مذهب یهود، بار سنگین سه هزاره، ترجمه مجید شریف، نشر چاپخش، ۱۳۷۶، ص ۲۰.
۲۲. پروفسور روبر فوریسون، اتاق‏های گاز در جنگ جهانی دوم واقعیت یا افسانه؟ ترجمه دکتر سید ابوالفرید ضیاء الدینی.
۲۳. روژه گارودی، اسطوره‏های بنیان‏گذاری سیاسیت اسرائیل، ترجمه حمیدرضا آژیر.
۲۴. فتح جهان با دروغی به نام «کوره یهودی سوزی»، سایت علمی یهود.
۲۵. فاتحین جهانی، ص ۱۸۱-۱۸۲.
۲۶. فتح جهان با دروغی به نام «کوره یهودی سوزی».

منبع:ماهنامه پرسمان ، شماره ۴۱
نویسنده: علیرضا محمدی



علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

افسوس

اصلا به ما نظر نمیدهید مگر به ما اعتنایی ندارید:
1- نظر سنجی را گذاشتیم برای دکور
2-نظر بدهید هم که چه عرض کنم
........................................................


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

ایلام

آغوش ايلام براي وصل گشوده است ،
چه دربهار زيبا وفرحبخش ,
تابستان خنك ودلچسب ,
پائيز هزار رنگ
وچه زمستان سپيد وپربرف..

ارسالی از مدیر روابط عمومی استان ایلام ( درج شده در پیوند)


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

عکس های زیبا (قطره)

عکس هایی از قطرات آب که فقط قدرت خداوند را به نمایش می گذارد این عکس هارا با دوربین دیجیتال گرفته ام با دیدن آن ها به یاد خداوند بیایید....

sajjad2

برای دیدن دیگر عکس ها روی اداوه مطلب کلیک کنید...

اگر نظر ندهید دیگر برایتان ازاین عکس ها نمی زنم

اگر نظر دهید اندازه ی بزرگ عکس هارا برایتان میل می کنم.....

عکاس : سجاد شکوهمند


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

هرمنوتیک

هرمنوتیک

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

هرمنوتیک (به انگلیسی: Hermeneutics) علمی است که مسئله فهم متون و چگونگی ادراک و فهم و روند آن را بررسی می­کند.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] ریشه شناسی

هرمنوتیک، از کلمه یونانی Hermeneuein به معنای باز کردن و تفسیر مشتق شده و ریشه اصلی آن هرمس است که در اساطیر یونانی اختراع زبان و خط را به او نسبت داده­اند.

این واژه در فارسی به صورت هرمونتیک و هرمنوتیک نیز نوشته می‌شود.

در گذشته از این مفهوم با نام «تأویل» یاد می‌شد.[۱]

[ویرایش] هرمنیوتیک در ایران

دکتر محمد مجتهد شبستری یکی از اولین کسانی است که هرمنیوتیک را وارد گفتمان روشنفکری نمود و در زمینه فهم متون دینی، به کار گرفت. " هرمنوتیک ، کتاب و سنت " اثری گرانقدر از ایشان است.

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

آرمان گرایی

آرمان‌گرایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

(تغییر مسیر از آرمانگرایی)
پرش به: ناوبری, جستجو
یک آزمایش ذهنی برای توضیح آرمانگرایی: جهان وجود خارجی ندارد، چرا که می توان تجربیات جهان عینی را با رایانه شبیه سازی کرده و سیگنال های آن را به یک مغز فاقد حواس پنج گانه فرستاد، و صاحب مغز هرگز فرق بین جهان مجازی (سیگنالهای شبیه سازی شده) و جهان عینی  را متوجه نشود.
یک آزمایش ذهنی برای توضیح آرمانگرایی: جهان وجود خارجی ندارد، چرا که می توان تجربیات جهان عینی را با رایانه شبیه سازی کرده و سیگنال های آن را به یک مغز فاقد حواس پنج گانه فرستاد، و صاحب مغز هرگز فرق بین جهان مجازی (سیگنالهای شبیه سازی شده) و جهان عینی را متوجه نشود.

آرمان‌گرایی یا ایده‌آلیسم (به انگلیسی: Idealism) یکی از مفاهیم فلسفهٔ ذهن در فلسفه است.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] مقدمه

طرح مسئله اساسی فلسفه رابطه فکر (ذهن) است با هستی (عین). به عبارت دیگر مسئله رابطه آگاهی و هوشیاری انسانی است با جهان مادی ثابت در خارج.

در یگانه انگاری، بر خلاف دوگانه انگاری، فقط و فقط یک شالوده برای جهان هستی در نظر گرفته می شود. یگانه انگاری را میتوان بر دو قسم دانست: ماتریالیسم و آرمانگرایی[۱]. کسانی که معتقدند ماده قبل از پیدایش شعور وجود داشته و شعور نتیجه تکامل طولانی ماده‌است ماتریالیست‌ها نام دارند. ماتریالیسم اندیشه‌ها را زائیده و محصول فعالیت مغز انسانی می‌شمرند.

کسانی که معتقدند شعور مقدم بر ماده و مستقل از ماده‌است و به صورت «عقل محض» یا به صورت «محسوسات و ذهنیات انسان» خالق جهان مادی است ایده آلیست‌ها نام دارند. آن‌ها اندیشه و شناخت را عامل اولیه و مبداء نخست و دارای تقدم می‌شمرند. در حقیقت آرمانگرایان معتقدند که جهان هستی بطور کامل از نوع ذهنی و یا روحانی است، و جنبه ای ماتریالیستی به هیچ گونه وجود ندارد.[۲] لذا هر آنچه که در این جهان وجود دارد فقط زاییدهٔ حواس و ذهن است.[۳]

با اینکه فلسفه آرمانگرایی هرگز در میان اکثریت فلاسفه عمومیت و رونق نیافت، با اینحال این دیدگاه فلسفی هرگز از نظر منطقی منتفی نگردیده است.[۴]

[ویرایش] ریشه های لغوی

برابر اروپایی آرمان یعنی واژه ایده در اصل واژه‌ای است یونانی و معانی مختلفی دارد. مانند شکل، ظاهر، نمونه و غیره... خود این واژه از لفظ یونانی دیگری با نام «ایده ئیو» که به معنای دیدن است، مشتق شده‌است.

گاه با ترجمه ساده‌ای ماتریالیست‌ها را مادیون و ایده آلیست‌ها را آرمان گرایان می‌خوانند و می‌گویند که مادیون یعنی کسانی که بدنبال منافع مادی هستند نظر به مادیات و سود شخصی دارند با حرص و آز به دنبال ثروت و شهرت می‌روند. ولی ایده آلیست‌ها یعنی کسانی که نظر به معنویات دارند و به دنبال آرمانی عالی بوده و خود را وقف ایده و اندیشه‌ای نموده‌اند. واضح است که این گونه ترجمه و تعریف معانی ماتریالیسم و ایده آلیسم نادرست است.

[ویرایش] پیشینه

تاریخ
فلسفه
ریشه‌های اندیشه فلسفی
فلسفه پیشاسقراطی
فلسفه دوران باستان
فلسفه قرون وسطی
فلسفه عصر نوزائی
سده هفده: عصرخرد
سده هجده: عصر روشنگری
سده نوزده: ایده‌آلیسم، ماتریالیسم،
فلسفه مدرن
فلسفه معاصر
تمدنهای دیگر:
فلسفه شرقی
فلسفه ایرانی
فلسفه اسلامی
فلسفه یهودی
فلسفه مسیحی
فلسفه چینی
فلسفه کره‌ای
فلسفه هندی


دیدگاه فلسفی که امروز از آن با نام آرمانگرایی یاد می شود اغلب به یک کشیش ایرلندی با نام جرج برکلی نسبت داده می شود.

با اینحال مبانی این فلسفه ریشه های عمیقتری در تاریخ دارد. اول کسی که واژهٔ ایده در فلسفه را بعنوان اصطلاح فلسفی آرمان به کار برد، افلاطون بود که آن را به اعتبار یکی از معانی این واژه یعنی نمونه و مثال، در مورد یک سلسله حقایق مجرد یا همان مثل افلاطونی استعمال نمود.

افلاطون برای هر نوعی از انواع موجودات جهان، یک موجود مجرد عقلانی قائل بود که افراد محسوس یا همین موجوداتی که در جهان می‌بینیم، سایه و نمونه آن موجود و خود آن موجود، نمونه کامل افرادش است. حقیقت هر نوع را باید در آن موجود یافت.

افلاطون، این موجودات مجرد از ماده را که حقایق عالمند و تنها با سلوک عقلانی می‌توان به آنها رسید، ایده خواند. (مترجمان دوره اسلامی آن را مثال ترجمه کرده‌اند.)

باید توجه داشت که وی منکر وجود افراد محسوس نبود، بلکه وجود آنها را متغیر و فانی می‌دانست. بر خلاف موجودات جهان محسوس، ایده یا مثال دارای وجود لایتغیر و باقی است. در میان مسلمانان، پیروان مکتب اشراق به این ایده‌های افلاطونی معتقد بودند.

طبق نظر افلاطون، ما نمی‌توانیم به موجودات جهان خارجی علم پیدا کنیم بلکه تنها آن‌ها را با حواس درک می‌کنیم. (چرا که میان ادراک و علم تفاوت وجود دارد. همه حیوانات، ادراک دارند، اما علم ندارند.) علم به چیزی تعلق می‌گیرد که کلی و بیرون از زمان و مکان است و آن همان ایده یا موجود مجرد عقلانی است.

به همین دلیل، شاید بتوان افلاطون را نخستین آرمانگرا خواند. یعنی کسی که اصالت حقیقی محسوسات و موجودات جهان محسوس را نفی کرده و واقعیت اصلی را در جای دیگر می‌جوید. با اینحال برخی فلاسفه همانند لودویگ نوار و شوپنهاور فیلسوف مصری پلوتینوس را اولین آرمانگرا قلمداد کرده اند.

لیکن تا اواخر سده هفدهم، آرمانگرایی تنها به همین مکتب یعنی اعتقاد به مثل و ایده‌ها و یا به عبارت دیگر، اعتقاد به حقایق اصلی جهان که مستقل از ماده و دور از دسترس حواسند، گفته می‌شد. اما این مکتب به تدریج معانی مختلفی پیدا کرد و هر مکتب فلسفی این اصطلاح را به معنای خاصی بکار برد. مثلاً کانت به آرمانگرایی‌ای معتقد بود که آن را آرمانگرایی استعلایی نام گذارد.

[ویرایش] مفهوم امروزی

امروزه معنی اصلی و شایع آرمانگرایی این است که:

ایده یعنی تصورات ذهنی (اعم از حسی، خیالی یا عقلی) و آرمانگرایی یعنی مسلک کسانی که تنها ایده و تصورات ذهنی را واقعی می‌دانند و به وجود خارجی جهان خارج و یا به عبارت دیگر به وجود جهان مستقل از ادراک قائل نیستند.

آرمانگرایان به واقعیتهای خارجی مانند آسمان، زمین، حیوان، اشخاص دیگر و به طور کلی آن چه با حواس درک شود، اعتقاد وجود خارجی ندارند و همهٔ جهان را خیال و پندار می‌دانندو می‌گویند: ما جز واقعیت وجود خود و یک رشته پندارهای ذهنی به وجود چیز دیگری در جهان اعتقاد نداریم؛ زیرا آنچه را که جهان خارج از خود می‌نامیم، به هیچ وجه نمی‌توانیم درک کنیم مگر با قوه ادراک حواسی خود، و قوه ادراک چیزی بیش از تصورات مختلف در اختیارمان قرار نمی‌دهد.

به عبارت دیگر آنها وجود عالم خارج یا این پندارها را صرفاً تولید ذهن خود می‌دانند و نظرشان این است که ما فکر می‌کنیم که واقعیتی به نام درخت وجود دارد، ولی هرگز نمی‌دانیم که آیا در خارج از ذهن چنین واقعیتی هست یا خیر؟

برخی از ایده‌آلیست‌ها گام را فراتر نهادند و کلیه واقعیتهای خارجی حتی وجود خود و علم به هر چیزی را انکار کردند که در یونان قدیم به سوفسطائی یا سوفسیت مشهور شدند.

در واقع آرمانگرایی به معنای اصالت تصور و در مقابل واقعگرایی قرار دارد که به معنای اصالت واقع یا اصالت وجود خارجی موجودات جهان محسوس است و آرمانگرا کسی است که جهان خارج از ذهن را منکر است.

[ویرایش] مشاهیر آرمانگرا

از آرمانگرایان مشهور یونان باستان می‌توان به پروتاگوراس و گرگیاس و از آرمانگرایان جدید به بارکلی و شوپنهاور اشاره کرد.

در میان متفکرین تاریخ میتوان به معتقدین به آرمانگرای ذیل نیز نام برد[۵][۶]:

هگل، ادموند هوسرل، هنری برگسون، جان استوارت میل، آلفرد ژول آیر، فرانسیس هربرت بردلی، جوزایا رویس، جاناتان ادواردز، آرتور کولیر، و برتراند راسل.

[ویرایش] کاربرد دیگر

ریشه کلمه ایده آلیسم (آرمان گرایی)، ایده آل به معنای مطلوب کامل است. به همین جهت ایده آلیست در ادبیات روزمره به فردی اطلاق می‌گردد که استانداردهای بسیار بالا دارد در حالی که ممکن است این استاندارد با توجه به شرایط و یا حقیقت طبیعت و دنیا غیر واقعی یا غیر قابل دسترس باشد. از این جهت ایده آلیسم متضاد با مفهوم پراگماتیزم یا عمل گرایی می‌باشد. بنا به دلایل تاریخی و نمونه‌های فرهنگی، عده‌ای بر این عقیده‌اند که در مجموع ایرانیان ملتی آرمان گرا هستند.



علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

ساختار شکنی

ساختار شکنی :

ساختارشکنی یا واسازی (به فرانسوی: Déconstruction) از نظریات زبانی-فلسفی جدید آمده‌است که با حوزه فلسفهٔ پساساختارگرایی و پسا مدرنیته در ارتباط است. اصطلاح Déconstruction را فیلسوف معاصر فرانسه ژاک دریدا با مفهومی نه چندان صریح برساخت. این اصطلاح از قبل در زبان فرانسه بوده‌است و دریدا بسط و کاربردهای متفاوت‌تری برای آن ایجاد کرده که در بخش‌های دیگر این نوشته به مفهوم این اصطلاح و کارکرد زبانی-فلسفی آن اشاره خواهد شد.

نزد دریدا، ساختارشکنی که وجه دیگر نقدِ متافیزیک است، به معنای ضد- ساختارگرایی نیست. دریدا با «اوراق کردن» ساختارها، در حقیقت، می‌خواهد «کشف حجاب» کند (به مفهوم Alétheia یونانی – هایدگری) و در این مسیر، خاستگاه و نقش «مرکز» مقتدر، مسلط و متعالی را در ساختارمندی خودِ ساختار آشکار سازد. از این رو ساختار شکنی دریدایی هرگز مفهوم منفی نابود کردن و خراب کردن را با خود حمل نمی کند.

با همه‌گیری فلسفه پست مدرن اصطلاح ساختارشکنی از مراکز اولیه خود فاصله گرفت و حتی بر خلاف گفته‌ها و نظریات خود دریدا در مواردی تبدیل به یک سبک گردید. مثلاً در معماری ساختارشکنی یکی از سبکهای جدید به شمار می‌رود. در این سبک از معماری، معمار به شیئ تقریبآ فاقد حجم مشخص طرحی معماری می‌دهد. مانند این که شما بخواهید از فرم کاغذ مچاله، یک ساختمان برای موزه هنرهای تجسمی خلق کنید.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] ترجمه‌ها

واژه ساختار قبلا در ترجمه Structure و در کلماتی مانند ساختارگرایی یا پساساختارگرایی به کار رفته بود. مطالعه کننده فارسی‌زبان باید دقت داشته باشد که کلمه ساختار در اصطلاح ساختارشکنی با این کلمه در اصطلاح ساختارگرایی و برخی اصطلاحات دیگر که در فلسفه Structuralism و Post-Structuralism به کار رفته‌اند، متفاوت است و با وجود نزدیکی‌ها و ریشه‌های نه چندان دور از هم، ساختار شکنی هرگز به معنی پساساختارگرایی نیست.

ترجمه‌های دیگر این اصطلاح در زبان فارسی عبارتند از:

  • شالوده‌شکنی
  • بن‌فکنی
  • واسازی

[ویرایش] مفهوم ساختارشکنی در اندیشه دریدا

در ادبیات دریدایی، Déconstruction (که نه واژه‌است نه مفهوم(۴))را می‌توان در بسی جاها پیدا کرد. این پدیده تنها نفی کننده و منتقد نیست بلکه در عین حال می‌خواهد ایجابی و اثباتی باشد. حتا می‌توان گفت که «هرگز بدون عشق و علاقه عمل نمی‌کند» (۱۳). به صورت بنیادی با «هر گونه دیالکتیکی بیگانه‌است» (۱۴). روی به بازی معصومانهٔ جهان دارد، با همهٔ نشان‌ها و رد پاها در تنوع و گو نه گونی شان، و آن‌ها را به صورت مثبت و شادمانه‌ای به رسمیت می‌شناسد (۱۵). مرجعیتِ مرکز را رد می‌کند و نگرانِ نبودِ آن نیست (۱۶). نمی‌خواهد به جای حاکمیت و سلطه، حاکمیت و سلطهٔ دیگری را بنشاند. نمی‌خواهد به جای نظم ورشکستهٔ اربابی، «ارباب یا سرکارگر دیگری بگذارد، بلکه چیز دیگری می‌خواهد، چیزی کاملاً دِگَر» (۱۷). Déconstruction، «نشان دادن نا نشان دادنی ست.» (۱۸) ابتدا باید تصریح کنیم که دریدا کاشف و ابداع کنندهٔ این واژه نبوده‌است. «این کلمه پیشتر در زبان فرانسه وجود داشته اما استعمالش بسیار نادر بوده‌است. ابتدا من از این اصطلاح برای ترجمهٔ کلماتی استفاده کردم. یکی از آن‌ها متعلق به هایدگر بود که از destruktion صحبت می‌کرد و دیگری از فروید بود که کلمهٔ dissociation را به کار می‌برد. اما خیلی زود، من سعی کردم نشان دهم که آن چه که Déconstruction می‌نامم برگردانِ سادهٔ مفهوم هایدگری و فرویدی نیست» (۱۹). همان طور که دریدا خود اشاره می‌کند، هم واژهٔ Déconstruction و هم مضمونی نزدیک به آن چه که او بسط و توسعه خواهد داد، پیش از او وجود داشته‌است. مضمونِ کم و بیش مشابه (تأکید می‌کنیم کم و بیش مشابه) «ساختار شکنی» را می‌توان نزد نیچه، هایدگر و حتی (به نظر من) در روحی از مارکس نیز پیدا کرد. اما در حوزهٔ فلسفه، این واژه برای نخستین بار در سال ۱۹۵۵ (۱۳۳۴)، زیر قلم ژِرار گرانِل Gérard Grannel، مترجم متنی از هایدگر تحت عنوان «ادای سهمی در بارهٔ مسالهٔ هستی»، ظاهر می‌شود. در آن جا، هایدگر، برای پایان دادن به بد فهمی‌های رایج از کلمهٔ destruktion در نوشته‌هایش، واژهٔ Abbau را به کار می‌گیرد و گرانل آن را با کلمهٔ فرانسوی Dé-construction برابر می‌نهد. «حال، کوته فکری از همان سال ۱۹۲۷ با بد فهمی سطحی از destruktion در Sein und Zeit آغاز می‌شود که به معنای ساختار شکنی (Abbau در متن آلمانی و Dé-construction در ترجمهٔ فرانسوی) بازنمودهای مبتذل و پوچ، خواست دیگری جز باز یافتن آزمون‌های هستی که خاستگاه آزمون‌های متافیزیکی هستند، ندارد» (۲۰). Déconstruction را در زبان فارسی «شالوده شکنی» یا «ساختار شکنی» ترجمه کرده‌اند (۲۱). این برابر سازی اما، به نظر من، چندان رضایت بخش نیست. زیرا همان طور که در متن هایدگر مشاهده می‌کنیم و دریدا نیز بارها تاکید کرده و از زبان خود او نیز خواهیم شنید، این اصطلاح معنای «تخریب» را نمی‌دهد. در حالی که از «شالوده شکنی» یا «ساختار شکنی» ایدهٔ «شکستن» و «خراب کردن» متبادر می‌شود. در کلمهٔ مرکب Déconstruction واژهٔ construction وجود دارد که به معنای ساختن و ساختمان است. در حالی که «شالوده» در زبان فارسی پایهٔ طبیعی یا مصنوعی زیربنای ساختمان است و نه خودِ آن. از سوی دیگر construction در زبان فرانسه به معنای فرایند و عملِ ساختن و بنا کردن نیز هست در حالی که «شالوده» به لحاظ مضمونی تهی از چنین مضمونی است. بدین سان، «شالوده شکنی» از هر لحاظ (چه در نام «شالوده» و چه در فعل «شکستن») ترجمه فارسی دقیق و صحیحی نیست. با این همه، از آن جا که در ادبیات فلسفی و سیاسی ایران، «ساختار شکنی» یا «شالوده شکنی» متداول شده‌اند، ما نیز در این جا، البته با حفظ تمام ایرادهای خود، این عبارات را به کار می‌بریم. واژه Déconstruction ترکیبی است از پیشوند (De) با کلمه اصلی ساختمان به زبان فرانسه. این پیشوند، از عنصر لاتینی Dis برآمده و در اصل به معنای «دوری»، «فاصله گرفتن» و «جدایی» است. زمانی که این پیشوند به کلمهٔ اصلی افزوده گردد، از جمع آن دو، مفهوم جدیدی حاصل می‌شود که «خلافِ مضمونِ» کلمهٔ اصلی را خواهد رساند. به عبارت دیگر، از نظر ریشه شناختی، Déconstruction به معنای ساختمان و ساختن در جهت عکس است. یعنی «پیاده کردن» یک ساختمان یا یک بنا، گسستن عناصر و اجزای به هم پیوستهٔ آن، جدا کردن قطعات یک ساختار منسجم و واحد از یکدیگر. از این رو، به نظر من، شاید برابر فارسی مناسب تر برای این واژه «اوراق کردن» ساختمان یا «ساخت اوراق گری» باشد. توجه کنیم، «اوراق» را به مفهومی که در فرهنگ فارسی آمده‌است، به کار می‌بریم یعنی چیزی «که دارای ورق‌ها یا قطعه‌های جدا، کنده یا باز شده از یک دیگر است» و «اوراق گر» یا «اوراق چی»، به معنای «کسی است که اجزای دستگاه یا ماشینی معمولاً فرسوده را از هم باز می‌کند» (۲۲). و جالب این جاست که «ساخت اوراق گری» دریدایی نیز دقیقاً معطوف به «ساختارهای فرسوده» یا به قول او «رسوب کرده» است. اما در همین جا باید بلافاصله اضافه کنیم که «اوراق»، خراب کردن و نابود ساختن نیست چه هدفِ «اوراق چی» دستگاه یا ماشین، «فروش جداگانهٔ قطعه‌های کارآمد آن‌ها ست» (۲۳). اوراق کردنِ دریدایی نیز به منظور ایجاد «ریخت دیگر و نوینی»است با ترکیب دیگری از عناصر جدا شده (و بنا بر این دگر گشته) و یا با عناصر جدید خارجی. بنا بر این، می‌توان گفت که Déconstruction فرایندِ «اوراق گری - نوسازی» است، با این شرط که چنین فرایندی پایان ناپذیر است و همواره تکرار می‌شود. «ساختار شکنی»، به گفتهٔ دریدا، همان طور که گفتیم، تکرار سادهٔ مضامین پیش از او نیست. پس بهتر است معنا را از زبان نظریه پرداز اصلی اش بشنویم: «Déconstruction را نباید عمل فسخ یا تخریب تصور کرد، بلکه به معنای تجزیه و تحلیل ساختارهای رسوب کرده‌ای دانست که عنصر کلامی، کلامی بودن فلسفه و اندیشهٔ ما را می‌سازند. و این ساختارها در زبان، در فرهنگ غربی، در هنر و در هر چیزی که ما را به این تاریخ فلسفه وابسته می‌کنند، وجود دارند … ساختار شکنی، نه صرفاٌ فلسفی است، نه مجموعه‌ای از تزها و نه حتی مساله انگیز هستی به معنای هایدگری. به گونه‌ای، هیچ است. ساختارشکنی نمی‌تواند یک دیسیپلین یا روش باشد. غالباً آن را روش کار (مِتُد) می‌نامند، با مجموعه‌ای از قواعد و راه رسمِ قابل تدریس… ساختارشکنی فن یا تکنیکی با قواعد و هنجارهای خود نیست. البته، در شیوه‌های طرح پرسش‌هایی از نوع ساختارشکنی قواعدی می‌توانند وجود داشته باشند. از این نظر، فکر می‌کنم که این گونه موارد می‌توانند جنبهٔ رشته‌ای و آموزشی پیدا کنند. اما در اصلِ خود، ساختارشکنی روش نیست. من سعی کرده‌ام از خود سوال کنم که چه چیزی می‌تواند روش به معنای یونانی یا دکارتی و یا هگلی باشد. لیکن ساختارشکنی روش‌شناسی به معنای اجرای قواعدی نیست. اگر من به خواهم تصویر مقتصد و فشرده‌ای از ساختارشکنی ارایه دهم، خواهم گفت که اندیشه‌ای ست در بارهٔ خاستگاه و محدودیت‌های پرسمان «آن چیست که…؟»، پرسشی که در کل تاریخ فلسفه حاکم بوده‌است. هر بار که سعی کنیم در بارهٔ امکان «آن چیست که…؟» بی اندیشیم، در مورد این شکل از پرسش گری، پرسش کنیم یا در بارهٔ ضرورت این گونه گفتمان در زبان معینی، در سنت معینی و… از خود سوال کنیم، این است تمایز معنایی ساختارشکنی. در واقع ساختارشکنی، پرسش در بارهٔ چیزی بیش از یک پرسش است. به همین دلیل، همیشه من در به کار بردن این کلمه درنگ می‌کنم. ساختارشکنی معطوف به هر چیزی می‌شود که در طول تاریخ غرب و فلسفهٔ غرب، یعنی تقریباً در همه چیز، از افلاطون تا هایدگر، پرسشِ «آن چیست که…؟» را ایجاب کرده است…» (۲۴)

[ویرایش] مطالب دیگر در باره ساختار شکنی

«دیکانستراکشن: کنشِ تخریب، عبارتی گرامری/ برچینشِ ساختار واژگان در یک جمله... ۱- گشودن و واسازیِ اجزای یک کل/ بازکردن و پیاده کردن یک ماشین و آن را به جایی دیگر منتقل کردن ۲- ترتیب ابیات را به هم ریختن با تأکید بر وزن مثل نثر ۳- se deconstruire (خود-ویرانی) ... ساختار از دست دادن/ دریدا واژه دیکانستراکشن را از هایدگر گرفت. هایدگر واژه آلمانی Destruction را به معنای تخریب و ویرانی در سخنرانی «مسایل اولیه پدیدار شناسی» (۱۹۲۷) و در کتاب معروفش «وجود و زمان» به کار برد. البته منظور دریدا با هایدگر متفاوت است زیرا او بار منفی این واژه یعنی ویرانی را در نظر ندارد.با این اوصاف اگر سخت گیری مترجم فارسی را نداشته باشیم، با اندکی تسامح «واسازی» را بدیل مناسبی برای دیکانستراکشن تلقی می‌توانیم کرد.

در اینجا به دیکانستراکشن از جنبه دیگری یعنی «غفلت» و «غیاب» نیز پرداخته می‌شود. از همین رو است شاید، که دریدا این قدر به مفهوم «حضور» تأکید می‌ورزد. به هرحال در این بخش توضیحاتی در مورد دیکانستراکشن از نگاه دریدا آمده‌است: «دیکانستراکشن، تدقیق و تحلیل موشکافانه یک «بافت» است. نقدِ صرف نیست. دیکانستراکشن، کنشِ یاد-آوری است؛ کنشِ حیرانی؛ حیرتی مستمر. دیکانستراکشن یک گرایش اخلاقی است؛ اخلاق به مفهومی که لویناس به کار می‌برد. یعنی یک رابطه بنیادین، نه ضرورتا قواعدی برای زندگی در آن رابطه.» دریدا با طرح مفاهیمی چون «جهان وطنی» یا «بخشایش» و نیز «عدالت» و «قانون» در صدد نزدیک تر کردنِ فاصله میان حقوق و اخلاق برآمده‌است. «دیکانستراکشن صرفاً تحلیل گفتمان‌ها، تحلیل مفاهیم و گزاره‌های فلسفی یا تحلیل نشانه شناختی نیست و نباید باشد. بلکه همچنین باید نهادها و ساختارهای اجتماعی و سیاسی و سخت‌ترین سنت‌ها را به چالش بکشد.» در همین ارتباط می‌توان به نامه دریدا خطاب به ایزوتسو اشاره کرد که در آن تأملات طرح وار و مقدماتی درباره واژه دیکانستراکشن آمده‌است و دریدا در این نامه معروف می‌کوشد تا بگوید که «دیکانستراکشن» چه چیز نیست یا به عبارت بهتر، چه چیز نباید باشد و در بیان این امر، مسئله دیکانستراکشن را کاملاً مسئله ترجمه و مسئله مفاهیم زبان می‌داند. او حتی در زبان فرانسه نیز معادلی را برای دیکانستراکشن بیان نمی‌کند. او این واژه را در فرهنگ Littre یافته‌است: «دیکانستراکشن: کنشِ تخریب، عبارتی گرامری/ برچینشِ ساختار واژگان در یک جمله... ۱- گشودن و واسازیِ اجزای یک کل/ بازکردن و پیاده کردن یک ماشین و آن را به جایی دیگر منتقل کردن ۲- ترتیب ابیات را به هم ریختن با تأکید بر وزن مثل نثر ۳- se deconstruire (خود-ویرانی) ... ساختار از دست دادن/ محققین نشان داده‌اند که در ناحیه‌ای از شرقِ به دور از زمان (منظور جامعه‌ای عقب مانده)، وقتی زبانی به حالت کمال (اشباع) خود می‌رسد، فرو می‌ریزد و از درون خودش متناسب با اصل یگانه دگرگونی و طبیعت ذهن بشر تغییر می‌کند.» دریدا نامه اش به ایزوتسو را چنین به پایان می‌رساند: «... اعتقاد ندارم که ترجمه، یک رویداد ثانوی و مشتق از زبان اصلی است. همانگونه که دیکانستراکشن یک واژه‌است پس امر قابل جایگزین در زنجیره جایگزینی است که می‌تواند از زبانی به زبان دیگر صورت گیرد...» پیشنهاد دریدا برای بدیل دیکانستراکشن، واژه‌ای دیگر است که باید در زبانِ مقصد به دنبال آن بود، که در عین حال همان واژه ولی واژه‌ای دیگر باشد؛ از دیکانستراکشن حرف بزند... واژه‌ای که حتی بسیار زیباتر باشد


[ویرایش] واسازی (یک ترجمه دیگر)

واژه واسازی یا ساختار شکنی (deconstruction) نظریهٔ دربارهٔ «معنای» متون است که توسط دریدا ارائه شده‌است. دریدا می‌خواهد بگوید ««این است» یا «آن نیست» همه کشک است. شما دربارهٔ هیچ چیزی که نشانه‌ای در یک متن باشد نمی‌توانید بگویید «این است» یا «آن است. معنای هر نشانه (واژه) در یک متن، مثلاً در ساختمان یک جمله، برما معلوم می‌شود. اما ساختمان جمله آن قدر تغییرپذیر است، و رابطهٔ اجزاء این ساختمان نیز ،که هیچ معنای ثابتی برای هیچ چیز باقی نمی‌ماند. به همین دلیل، چیزی به نام» درون متن «و» بیرون متن " نیز وجود ندارد و معنا متن آن قدر ثکثیر می‌شود که شما نمی‌توانید هیچ معنای مشخصی را برای هیچ چیزی قائل شوید». احساس می‌کنم برای ورود به این جدال نیازمند بررسی توصیف ارائه شده توسط حنایی کاشانی از نظریه واسازی می‌باشیم. برخلاف برداشت ایشان، نظریه واسازی را باید در گستره وسیع تری دید. واسازی، صرفاً نظریهٔ درباره معنا نیست بلکه واسازی بدنبال نفی هژمونی و سلطه‌است. و ادعای معناداری از نظر دریدا، شکلی از بسط سلطه و هژمونی است که متن آن را تحقق می‌بخشد.اگر دریدا به مساله معنا در متن می‌پردازد بدان خاطر است که سلطه و هژمونی نهفته در معنای مدعی حقیقت را متزلزل نماید. بعبارت دریدایی، تلاش وی برانداختن دوگانه‌هایی همچون صدق / کذب است که از طریق و به‌وسیله آنها ادعای حقیقت نهادینه و بسط می‌یابد. و امکان سلطه و هژمونی یک روایت را بر کنش فردی و اجتماعی فراهم می‌سازد.

این برداشت از واسازی باعث می‌گردد که «واسازی» از نظریهٔ در باب معنا فراتر رفته در گستره اجتماعی – سیاسی کاربرد یابد.دراینصورت واسازی، تلاشی برای برانداختن هر ادعایی است که سعی می‌کند با ادعای حقیقت و یگانگی خود را مشروع و توجیه نماید.

در چنین برداشتی از واسازی، ما شباهت‌هایی را میان «بت شکنی» و «واسازی» می‌یابیم. بت شکنی، نیز، برانداختن هژمونی و سلطه یک آیین است که به صورت بت و الگو ی کنش، سلطه خود را بسط داده‌است.

زمانی که ابراهیم بت می‌شکند در برابر اعتراض قوم خود که «چرا به خدایان آنها آسیب زده‌است» تضاد و ابهام نهفته در کلام آنها را آشکار می‌کند. وی بی معنایی کلام آنها را نمایش می‌دهد. چگونه ممکن است خدا(ی برتر)، آسیب‌پذیر (ناتوان) باشد؟ بدین طریق میان معنای نهفته در واژه خدا و آسیب پذیری، تضادی را نمایش می‌دهد و باعث تزلزل در معنایی می‌گردد که آنها از واژه خدا اراده می‌کنند. در چنین، تعبیری از واژه «بت شکن» ما شاهد نزدیکی آن با رویکرد «واسازی» می‌باشیم.

اگرچه، بت شکنی ابراهیمی به نوعی واسازی می‌نماید اما دارای عنصر دیگری است که در تضاد با واسازی قرار می‌گیرد. ابراهیم اگرچه دغدغه انکار سلطه و هژمونی معنای نهاده شده در آیین بت پرستی را بر زندگی بشری دارد اما، دغدغه نفی «هرگونه سلطه و هژمونی» را ندارد. او همانند پاکدینان مسیحی، بدنبال خلوص و سلطه حقیقی است. دغدغه آنها تبیین سلطه مشروع است. لذا، اگر ابراهیم سلطه خدایان دست ساز را بر می‌اندازد انگشت اشاره خود را به سمت خدای یکتا نشانه می‌گیرد و در برابرش سجده می‌کند. لذا، واسازی در سنت بت شکنی گذرگاهی برای حرکت از سلطه غیرحقیقی به سمت سلطه حقیقی است.

اما، همان گونه که گفته شد واسازی به تعبیر دریدایی، انکار دوگانه حقیقی / غیر حقیقی است. وی می‌خواهد با حرکت به سمت افقی اندیشی، تمامی معانی را در یک سطح ارزیابی نماید و در نتیجه کثرت معانی را جانشینی برای جستجوی معنای مقبول و حقیقی قرار دهد.

لذا، می‌توان به تعبیر دریدایی گفت که: معنای «واسازی» هم اینست و هم این نیست. واسازی، هم نوعی بت شکنی است و هم نیست.

علیرضا رفیعی



عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

فلسفه ذهن

  چون متن زیاد بود در ادامه گذاشتم
علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

اثبات گرایی

اثبات گرایی:

معادل‌هایِ فارسیِ پيشنهاد شده برایِ واژهٔ پوزیتیویسم: اثبات‌گرايی - تحصل‌گرايی

پوزیتیویسم (Positivism) اصطلاحی فلسفی است که حداقل به دو معنیِ متفاوت به کار رفته‌است. این اصطلاح در قرنِ هجدهم توسطِ فیلسوف و جامعه‌شناسِ فرانسوی آگوست کنت (Auguste Comte) ساخته و به کار رفته شد. کنت بر این باور بود که جبری تاریخی بشریت را به سمتی خواهد برد که نگرشِ دینی و فلسفی از بین رفته و تنها شکل از اندیشه که باقی می‌ماند متعلق به اندیشهٔ قطعی (positive) و تجربی علم است. در این عصرِ جدیدِ تاریخ نهادهایِ اجتماعیِ مربوط به دین و فلسفه از بین خواهد رفت. به هر گونه نگرشِ فلسفی که تنها شکلِ معتبر از اندیشه را متعلق به روشِ علمی بداند «پوزیتیویسم» اطلاق می‌گردد.


[ویرایش] پوزیتیویسمِ منطقی

در قرنِ بیستم در آلمان و انگلستان فلاسفه‌ای که تحقیقاتِ عمیق و وسیعی در رابطه با روشِ علم در شناختِ جهان انجام می‌دادند برایِ آن که خود را از پوزیتیویست‌هایِ فرانسوی جدا کنند نامِ «پوزیتیویسمِ منطقی» را بر نگرشِ خود نهادند. این فلاسفه معتقد بودند که تنها بخشِ غیرِتجربی (پیشینیِ) دانشِ بشر اصولِ منطق است که از تجربه حاصل نمی‌شوند و اندیشیدن را پیشاپیش محدود می‌کنند. هر معرفتِ دیگری که انسان می‌تواند کسب کند باید از راهِ تجربه به دست آید. اما بسیاری از گزاره‌هایی که ما در زندگی یا در فلسفه به کرات به کار می‌بریم اگر بدرستی تحلیل شوند هیچ‌جا به تجربه متصل نمی‌شوند (احتمالاً به این دلیل که برخی واژه‌ها را درست تعریف نکرده‌ایم).

پوزیتیوسمِ منطقی گذشته از اعتقاد به اعتبارِ علم تعریفِ دقیقی دارد: به هر گزاره‌ای که از جنسِ گزاره‌هایِ خبری باشد یک «شرایط صدق» تعلق می‌گیرد. شرایطِ صدق بیان می‌کنند که گزاره در چه شرایطی صادق و در چه شرایطی کاذب است. توجه کنید که «صدق» با «اثبات» خلط نشود. مثلاً گزارهٔ «باران می‌بارد» در برخی شرایط صادق است و در برخی شرایط کاذب. به عبارتِ دیگر شرایطِ صدق بیان می‌کنند که گزاره چه «وضعی از امور» (state of affairs) را توصیف می‌کند. پوزیتیویسمِ منطقی یعنی این اعتقاد که «معناًیِ هر گزاره همان شرایطِ صدقِ آن است». به این ترتیب هر گزاره‌ای که همیشه صادق یا همیشه کاذب یا همیشه نامعلوم باشد کاملاً بی‌معنا است. مثلاً این گزاره که «این اتفاق که افتاد قسمت بود» از نظرِ پوزیتیویست بی‌معنا ست، زیرا هر وضعی از امور پیش بیاید باز هم می‌توان این حرف را زد. پس این گزاره در واقع هیچ وضعی از امور را توصیف نمی‌کند.

پوزيتيويست‌ها مدتی قابلِ ملاحظه سنتِ رايج در فلسفه علم بودند، اما با ظهورِ نگرش‌هایِ جديد، و كارهایِ متفكرانی مانندِ كوهن و كواين كم‌كم به حاشيه رانده شدند.

علیرضا رفیعی



عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

تاریخ فلسفه در ایران

چون متن زیاد بود در ادامه گزاشتم

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

شک گرایی

شک‌گرایی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

شک گرایی (به انگلیسی: Skepticism)، یکی از مکاتب زیر مجموعه خردگرایی است.

شک گرایان اصراری بر اثبات و پافشاری بر عقاید خود و دیگران نداشته و همواره آماده شنیدن نظرات دیگرند. شک گرایان ابایی از اعتراف به نادانی در مواردی که علم روز هنوز به جواب قطعی نرسیده ندارند (بر خلاف بسیاری مکاتب و ادیان که صرف ندانستن چرایی رخدادها را از براهین اثبات معبود خویش برمیشمارند). نیز در بسیاری موارد با وجود نظریات قالب، اقدام به تایید یا تکذیب موضوعی نمی‌کنند.

البته شک گرایی، به معنای بی تفاوتی در مقابل رویدادهای روز نیست. شک گرایان خود را موظف به تلاش برای بدست آوردن پاسخ‌های محکم تر و نزدیک تر به حقیقت می‌دانند. از آن سو اما، هیچ پاسخی ایشان را از شنیدن نظرات بعدی منصرف نخواهد نمود. شک گرایان در حوزه علم (Science) همواره آویخته به آخرین و مستند ترین نظرات و دستاوردها می‌باشند.

از مشخصات شک گرایی میتوان به عدم ثبات و قطعیت، اندیشه پیوسته و به چالش کشیدن پیش فرض‌ها و گاها بدیهیات (به زعم سایرین) اشاره نمود.

در نظر شک گرایان حقیقت یک موضوع نسبی و نه مطلق است. (بر خلاف برای مثال برخی ادیان سامی که حقیقت مطلق را ذات باریتعالی میپندارند).

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

هگل

هگل

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] زندگینامه

تاریخ
فلسفه
ریشه‌های اندیشه فلسفی
فلسفه پیشاسقراطی
فلسفه دوران باستان
فلسفه قرون وسطی
فلسفه عصر نوزائی
سده هفده: عصرخرد
سده هجده: عصر روشنگری
سده نوزده: ایده‌آلیسم، ماتریالیسم،
فلسفه مدرن
فلسفه معاصر
تمدنهای دیگر:
فلسفه شرقی
فلسفه ایرانی
فلسفه اسلامی
فلسفه یهودی
فلسفه مسیحی
فلسفه چینی
فلسفه کره‌ای
فلسفه هندی


گئورگ ویلهلم فردریش هگل (۱۷۷۰-۱۸۳۱) فیلسوفی آلمانی بود.

هگل
هگل

او در اشتوتگارت ,واقع در جنوب غربی آلمان، در ۲۷ اوت ۱۷۷۰ به دنیا آمد. از کودکی در زمینه‌های گوناگون از جمله ادبیات، روزنامه‌ها، مقالات فلسفی، و موضوعات مختلف دیگر، بسیار مطالعه می‌کرد و در این کار از حمایت و تشویق مادرش -که سهم فراوانی در پرورش فکری وی در کودکی داشت- برخوردار بود. پدرش کارمند دولت بود.

هگل شیفتهٔ آثار اسپینوزا، کانت، ژان ژاک روسو و گوته بود. او تحصیلات دینی خود را در مدرسه دینی پروتستان ادامه داد، جایی که با فیلسوف آینده فردریش شلینگ و شاعر فردریش هولدرلین همکلاس و دوست شد. این سه تن باهم در توجه به انقلاب فرانسه و انتقاد از فلسفه کانت همراه بودند.

هگل تنها چهار کتاب در دوران زندگی خود منتشر ساخت:

  • پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن)(Phänomenologie des Geistes): برداشت وی از فراگرد آگاهی از ادراک حسی تا دانش مطلق (۱۸۰۷)
  • علم منطق (Wissenschaft der Logik)
  • دایره المعارف علوم فلسفی (Enzyklopaedie der philosophischen Wissenschaften)
  • مبانی فلسفهٔ حقوق (Grundlinien der Philosophie des Rechts)

وی همچنین شماری مقاله به چاپ رسانده‌است.
آثار هگل به مشکل بودن مشهور هستند. برتراند راسل در تاریخ فلسفهٔ غرب وی را به عنوان یگانه مشکل فهم‌ترین فیلسوف معرفی می‌کند.

[ویرایش] فلسفه هگل

هگل را می‌توان آخرین فیلسوف ایدئالیسم دانست. هگل را باید از دیدگاه شاگردانش که یکی از بزرگ‌ترین کسانی که از او یاد گرفت و او را دوباره بازتعریف کرد یعنی مارکس نگاه کرد.

مارکس می‌گوید هگل را از روی سر بر روی پا‌هایش قرار داد بدن معنا که فلسفه او را و روش او را که دیالکتیک بود به نحوه پویا تری سرانجام بخشید. مارکس روش دیالکتیک هگل را که بر اصل تضاد برقرار بود در عرصهٔ زندگی بشری وارد کرد.

دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که برای وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ که در آن دو نیروی متضاد در برابر هم قرار میگیرند.

برای فهم بهتر مطلب می‌توان مثال ملموسی زد: یک آونگ را در نظر بگیرید هر گاه از تعادل خارج شود به اوجی در یک سمت می‌رسند سپس با سرعتی افزوده به سمت دیگر خواهند رفت و اگر نیرویی به ان وارد نشود این بار کمتر از بار قبل منحرف می‌شوند تا در نهایت به تعادل می‌رسد. همین در جامعه انسانی از مسائل اجتمائی تا مسائل روز مره و تصمیمات ساده اتفاق می‌افتد.

بدین معنی که هر تصمیمی وقتی در یک سمت از واقعیت قرار می‌گیرد منجر به صحیح به نظر رسیدن سمت دیگر واقعیت می‌شودولی به هر حال روزی این نوسان به تعادل(یافتن واقعیت) می‌انجامد. هگل آخرین فیلسوف دستگاه ساز تاریخ فلسفه غرب است. اطلاعات وسیع او در جمیع معارف بشری انصافا در خور تحسین است. فلسفه او فلسفه ایی کامل است. کمال فلسفه او به معنای صحت تمامی مطالب مطروحه به توسط او نیست. بلکه برای پیروان فلسفی اش نظامی شامل را فراهم دیده است. نظام فکری او بر اساس دیالکتیک ابتنا یافته است. البته ریشه های دیالکتیک را از فلسفه کانت دانسته اند اما تفاوت عمده دیالکتیک هگلی این است که مقولات و مفاهیم انتزاعی مندرج در دیالکتیک او منبعث و موجود در همند. سه پایه هایی که هگل ترتیب میدهد همگی ارتباطی معرفتی با هم دارند و از هم جدا نیستند. حال آنکه مقولات کانت صرفا بر اساس تعین خود فیلسوف در کنار هم قرار گرفته اند. از خصوصیات مقولات هگل این است که او از جنس به نوع میرسد و سپس هر نوعی را جنسی تازه می انگارد و از آن به انواع پستتر پی میبرد. مثلا اولین سه پایه فلسفه هگل " هستی، نیستی، گردیدن" است. او از هستی ابتدا میکند. او می گوید هستی اولین و روشن ترین مفهومی اسن که ذهن بدان باور دارد و میتواند پایه ی مناسبی برای آغاز فلسفه باشد. اما هستی در خود مفهوم متضاد خویش یعنی هستی را در بر دارد. هر هستی در خود حاوی نیستی است. هستی او دارای هیچ تعینی نیست و مطلقا نامعین و بی شکل و یکسره تهی است و به یک سخن خلای محض است. این خلای محض همان نیستی است. پس هستی نیستی است و نیستی همان هستی است. این گذر از هستی به نیستی به گردیدن می انجامدو سه پایه کامل میشود. مقوله سوم نقیض دو مقوله دیگر را در خود دارد ولی شامل وجوه وحدت و هماهنگی آنها نیز هست. بدین گونه گردیدن هستیی است که نیستی است یا نیستیی است که هستی است.

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

شاپور یکم

شاپور یکم

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
شاپور یکم
sh h p w h r y 
منصب : شاهنشاه ایران
دودمان : ساسانی
توالی در دودمان : دومین شاه
پدر او: اردشیر بابکان
دورهٔ فرمانروایی: ۲۴۱ - ۲۷۱ م.
کارهای بزرگ: شکست دادن گردیانوس
اسیر کردن والرین
فرزندان :
جانشین : هرمز یکم

شاپور یکم (با املای پهلوی کتیبه‌ای: sh h p w h r y  و تلفظ:شَهپُهْر،[۱]) (سلطنت از ۲۴۱ - ۲۷۱ م)، دومین شاهنشاه ساسانی و فرزند اردشیر بابکان است.

او به سفارش پدر و پس از مرگ وی به تخت نشست. در سکه‌های اردشیر تصویر شاپور به عنوان نایب‌السلطنه درج شده‌است. وی از شاهان بزرگ ساسانی محسوب می‌شود.

در عرصهٔ نظامی شاپور، چنانکه که خود در کتیبه‌ای تصریح کرده‌است، در سال ۲۴۲ گردیانوس امپراتور روم را که به ایران تاخته بود شکست داد و کشت. فیلیپ عرب (امپراتور بعدی) را مجبور به پرداخت غرامتی هنگفت و واگذاری زمین‌های زیادی به ایران کرد. همچنین در سال ۲۶۰ والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور حک پیکره‌ای عظیم در دل کوه رحمت در نقش رستم داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان می‌دهد در حالی که امپراتور فروتنانه در برابر وی زانو زده‌است.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] غلبه بر والریان

پس از غلبه کردن شاپور اول بر ارمنستان، وی به انتاکیه یورش برده و آنجا را تصرف می کند. والرین، امپراتور روم، پسرش را به غرب فرستاده و خود برای مقابله با ایرانیان راهی شرق می شود. وی به سال ۲۵۷ موفق به باز پس گیری انتاکیه شده ولی دو سال بعد پیش از مواجهه با شاپور در اثر طاعون بسیاری از لژیون های خود را از دست می دهد و در نهایت چندی بعد (در اواخر سال ۲۵۹ یا اوایل ۲۶۰) در جنگ اِدِسا، محلی در ترکیه فعلی و شمال انتاکیه) در کشور خود از شاپور شکست خورده، اسیر و در نهایت کشته می شود.

از شاپور کتیبه‌هایی به سه زبان پارسی میانه، پارتی و یونانی باقی مانده‌است.



علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

اردشیر دراز دست

اردشیر یکم (هخامنشی)

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

اردشیر (به پارسی باستان: ‎A‎‎RA‎‎TA‎‎XA‎‎SHA‎‎SSA‎‎A‎) پسر خشایارشا ملقب به اردشیر درازدست یا اردشیر یکم پادشاه هخامنشی بود. او پس از به قتل رسیدنِ پدرش و برادرش که جانشینِ قانونی پدرش خشایارشا بود، به دستِ اردوان فرمانده گارد محافظ شاه بر تختِ شاهی نشست. یونانیان وي را با لقبِ درازدست مي خواندند. از این رو در بسیاری از کتب و منابع، اردشیر درازدست نامیده شده‌است. وجه تسمیه این لقب به گونه‌های مختلف آمده‌است:

  1. او دستان درازی داشت به طوری که وقتی می‌ایستاد دستش به زانویش می‌رسید.
  2. درازدستی کنایه از قدرت زیاد و تسلط بر امور است. به خاطر تسلط او به اوضاع مملکت، درازدست نامیده شد.

از زمان اردشیر تاریخ ملی با تاریخ اساطیری ایران در هم می‌آمیزد. در بسیاری از منابع اردشیر یکم و بهمن اسفندیار یکی دانسته شده‌اند. در زمان پادشاهیِ اردشیر یکم هخامنشی در حدود سال ۴۴۱ پیش از میلاد، گاهشمار امپراطوری اصلاح شد و نامِ ماههای سال به نامهای ایزدان مزدیسنا نامگذاری شدند[۱] که تا به امروز باقی است.

وی در قلمرو سیاستِ دینی و فرهنگی و برخوردِ خود با مللِ مغلوب از سیاستِ پدربزرگِ خود داریوش بزرگ پیروی کرده است. تاریخ نویسانِ خاور زمین وی را شاهی عدالت خواه و دادگستر دانسته اند. وی نسبت به مللِ مغلوب و بویژه یهودیان رافتی خاص داشت[۲]. هدایا، آزادی یهودیان، بازسازی معابدِ آنها و احترام به دیانتِ آنها نمونه ای از بزرگمنشی های اردشیر به قوم یهود است که به نامِ اردشیر پس از کوروش در تاریخِ یهودیان به ثبت رسیده است. او در عیدِ بزرگداشتِ نحمیا تامین خوراکِ همه یهودیان را در این جشن بعهده گرفت و با بودجه امپراطوری به اورشلیم فرستاد[۳]. کاتبِ ویژه دربار اردشیر در امور یهودیان عزرا بوده است. قراردادِ صلح کالیاس در زمان وی میان ایرانیان و یونانیان بسته شد. این پیمان نامه به عهدنامه کیمون هم معروف است[۴] و در آن منافعِ ایرانیان تامین شده بود. البته برخي از مورخان نيز اين قرارداد را براي ايرانيان وهن آميز معرفي کرده اند[۵]. همچنين از ديگر اتفاقات زمان اردشير مي توان به شورش مصر که سرکوب گرديد و شورش مگابيز اشاره نمود.

اردشیر به روایتی در سالِ 424 پیش از میلاد درگذشت[۶] و در مجموع در حدودِ چهل و یک سال شاهنشاه بود و در زمان شاهنشاهيِ وي مردم در رفاه و آسايش به سر مي بردند. پس از وی خشایارشای دوم بر تخت نشست.

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

کارل مارکس و اندیشه هدایت

کارل مارکس و اندیشه عدالت

( بهرام محیی - دویچه وله )کارل مارکس

در بررسی موضوع عدالت، نگاهی گذرا به آرای کارل مارکس (Karl Marx) از متفکران جنبش سوسياليستی سده­ی نوزدهم می­افکنيم. کارل مارکس در آغاز ملهم  از فلسفه­ی روشنگری اروپا و انديشه­ی اعتقاد به پيشرفت در آن و بويژه ايده­های  راديکال ـ دمکراتيک انقلاب فرانسه بود. وی در مکتب هگل فلسفه آموخت و جزو جناح چپ  پيروان او بود. بعدها با حفظ هسته­ی ديالکتيکی فلسفه­ی هگل، از ديدگاهی ماترياليستی  به نقد ايده­آليسم آن پرداخت.

در حاليکه هگل تاريخ را تکامل «روح جهانی» می­فهميد، برای مارکس تاريخ، مناسبات  توليدی مادی و پيامدهای آن و از همان آغاز تاريخ پيکار طبقاتی است. يکی ديگر از  شالوده­ها­ی فلسفی مارکس، ماترياليسم فويرباخ است که تأثيری انکارناپذير بر وی  داشته است. اما مارکس به دليل بيگانه بودن آن با عمل و واقعيت اجتماعی، به نقد آن  می­پردازد. مارکس از جمله در يازدهمين تز خود درباره­ی فويرباخ تصريح کرده است که: «فيلسوفان صرفا" جهان را گوناگون تفسير کرده­اند، اما موضوع بر سر تغيير آن  است».

به اين ترتيب، مارکس تدريجا" از فلسفه به معنای متعارف آن فاصله گرفت و به  اقتصادسياسی و جامعه­شناسی روی­آورد. تحت تأثير آرای اقتصاددانانی مانند «ريکاردو» و «آدام اسميث» و انديشه­ی سوسياليست­هايی چون «سن­سيمون» و «اوئن» قرار داشت. به  تنهايی و يا در همکاری با يار و همفکرش فريدريش انگلس (Friedrich Engels) آموزه­های  خود درباره­ی  «ماترياليسم ديالکتيک»  و  «ماترياليسم  تاريخی»  را در آثار گوناگونی پيکر بخشيد. در حالی که «ماترياليسم  ديالکتيک» به نظريه­ی فلسفی ماديت گيتی، رابطه­ی ميان ماده و آگاهی و جنبش و تکامل  در جهان می­پردازد، موضوع «ماترياليسم تاريخی» بررسی رابطه­ی ميان هستی و آگاهی  اجتماعی، قوانين و نيروهای تکامل جامعه و به اين اعتبار، نوعی فلسفه­ی اجتماعی  است

همه را در ادامه ببینید
علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

هراکلتیوس

هراكليتوس Heraclitusهراكليتوس(Heraclitus)   پ م 480-540

هراكليتوس از معروفترين فيلسوفان پيش از سقراطى است كه فلسفه او را بسيارى از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده اند از آنجمله مىتوان به افلاطون هگل نيچه هايدگر و لنين اشاره كرد

هراكليتوس در شهر افه سوس كه دومين شهر بزرگ يونان بود و نزديك ميلتوس قرار داشت به دنيا آمد اما وى تفاوتى عمده با سه فيلسوف طبيعى ميلتوسى داشت او برخلاف سه فيلسوف قبلى كه بدنبال ماده اوليه طيبعت مىگشتند تلاش خود را روى آهنگ تغييرات طبيعت و چگونگى اين تغييرات متمركز كرده بود او تغيير دايمى وجريان داشتن و سيال بودن را سرشت و خصلت و اصلى طبيعت مىدانست شايد به خاطر همين توجه به تغييرات باشد كه او آتش را به عنوان اصل و مبدا مطرح مىكند البته بايد توجه داشت كه نقش آتش براى هراكليتوس مانند نقش آب براى طالس يا هوا براى آناكسيمنس نيست و بيشتر آتش براى او جنبه سمبوليك دارد براى مثال هراكليتوس اين مسئله را مطرح مىكند كه اگر A را يك ماده اوليه فرض كنيم كه به ماده B تبديل مىشود و سپس B به C تبديل شود اما چون معكوس اين روند نيز امكان پذير است پس B توانايى تبديل به A و C و C نيز توانايى تبديل به A و B را دارد پس هر كدام از اين مواد را مىتوانيم ماده اوليه فرض كنيم در نتيجه چيزى كه اينجا اهميت پيدا مىكند نفس اين تغييرات است نه اينكه ماده اوليه چه بوده.

هراكليتوس بيان مىكند كه هيچگاه نمىتوان در يك رودخانه دوبار پا گذاشت از اين جهت كه بار دوم رود تغيير كرده است و رود قبلى نيست و در ضمن ما هم شخص قبلى نيستيم كه پا در رودخانه گذاشته بوديم.

اين تغيير و تحول دايمى جهان را مىتوان جنبه اول دكترين هراكليتوس دانست جنبه دوم دكترين او در باره كشمكش اضداد در جهان مىباشد او مرگ شخصى را لازمه زندگى شخص ديگر مىداند بدى و نيكى را يكى مىداند كه فقط در نظر ما متفاوتند خوشى و بدحالى را لازم و ملزوم هم مىداند در جمله اى چنين بيان مىكند دريا تميزترين و كثيفترين آبهاست زيرا براى ماهى سالم و گوارا ست و براى انسان مضر و غير قابل نوشيدن است در جمله اى ديگر چنين مىگويد خدا روز و شب است و سيرى و گرسنگى  زمستان و تابستان است و جنگ وصلح .

البته روشن است كه خداى او آن خداى اساطيرى و آسمانى نيست چون وى در جاهاى مختلفى  واژه يونانى لوگوس(Logos) به معناى خرد و منطق را به جاى كلمه خدا به كار برده است خداى او خدايى است كه آشكارا در برخورد اضداد طبيعت قابل مشاهده است در حقيقت اوبه منطقى كه از طريق اضداد تغييرات طبيعت را كنترل مىكند خدا يا لوگوس مىگويد او نيز مانند ساير يونانيان باستان به دنيايى ازلى و ابدى معتقد است چناچه در جمله اى اين مطلب را اينگونه بيان كرده است: اين جهان را نه خدا و نه انسانى ساخته است  بلكه هميشه از قبل بوده است و خواهد بود.

هراكليتوس از لحاظ اجتماعى شخصى گوشه گير و مردم گريز بوده است و اين بدان جهت است كه دايما به تغييرات مردم توجه مىكرده و دوست امروز را به سبب تغييرات اوضاع دشمن فردا  و دشمن ديروز را دوست امروز مىدانسته از اين جهت مردم را شايسته اعتماد نمى دانست و از آنها كناره گيرى مىكرد به همين جهت به او حكيم گريان هم مىگويند.

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

فلسفه در قرن 18

مختصری درباره فلسفه قرن هجدهم

سهیل اسدی)

 فلسفه قرن هجدهم به نوعی منحصر بفرد است. نحوه تفکر فلاسفه در این عصر با قرن پیش و پس از خود تفاوت ماهوی دارد. تفکر متفاوت این عصر برآمده از تغییرات شگرف سالهای پس از انقلاب 1688 انگلستان می باشد. فلسفه حال و هوا و عمر مخصوص بخود را دارد. گفته اند که فلاسفه در تغییرات سیاسی-اجتماعی-اقتصادی و در یک کلام بشری نقش تعیین کننده ای دارند. از طرف دیگر شرایط دنیای مادی در خط سیر تکامل فلسفه نقش بسزایی داشته است. معتقدم هر دو اینها در کنار هم شکل دهنده آنچیزی است که امروز بدان تاریخ تکامل بشری میگویم. با این نگرش سیر تکامل قرن هجدهم در امتداد قرن هفدهم و قبل از قرن نوزدهم است. در میانه این امتداد و تکامل نگرشی بنیادین در سده هجدهم نهفته است. تا بدین جا از یک طرف بشریت همچنان در رنج عناصر باقی مانده فکری و مادی قرون وسطی است و کاملاً از روح آن قرنهای تاریکی رها نشده و از طرف دیگر خدایگان ساینتیسم محض که زمانی منجی بشریت از ظلمات دوران تفتیش عقاید بودند، اکنون بر تضاد وجودی خود سر تعظیم فرود می آورند. در این میان بشریت را چه خواهد شد؟ آیا از این سرخوردگی در پس پرده گوشه گیری و انفعال و نهایتاً عرفان، آنچنان که انسان شرقی قدم برمیدارد، فرو می رود؟ مطلقاً چنین نمی کند. تعاریف جدیدی ارایه میدهد. مدلها و روشهای بحث برانگیزی را بنیان میگذارد. از تمامی آنچه متعلق به دنیای کهن است بیکباره کنار میکشد. خبر از تمدنی جدید می آورد. بنیانهای فکری آن را یکی پس از دیگری ترسیم میکند. بنا بر ضرورت شروع به روشنگری [1] میکند و این نام را که برای دورانش انتخاب میکنند تاب نمی آورد و بر روشنفکری [2] تاکید می ورزد. [i] قرن هجدهم نغمه تغییری است که با انقلاب باشکوه 1688 آغاز می شود و به عصر وحشت 1793 خاتمه می یابد. در فلسفه با نیوتن آغاز می شود و تا کانت ادامه می یابد. به بیان دیگر عصر روشنفکری در 1687 با اصول [3] در تفکر فلسفی نیوتنی آغاز می شود و با آخرین سلسله از نقدهای [4] کانت در 1790 پایان می پذیرد و این چنین بنیان تمدنی جدید نهادینه می گردد و جهان متمدن به قرنهای بعدی که روحشان انتقاد مکرر و پی در پی است پای میگذارد. آن هنگام که تمدنی چنین عظیم بنیان گذاشته شده است از انتقاد چه باک است؟ انتقاد در اینجا برایش سازنده است و خود چنین راهی را باز کرده است. با  انتقادات پی در پی است که بنیادش مستحکم تر می شود. بگذار اصلاً چندین سده تکفیرمان کنند و هر آنچه که میخواهند بگویند. نه اینکه عاقبت مجبور می شوند بپذیرند تمدنی که بر پایه بنیانهای فکری سازگار با طبیعت بشری بنا شده، خللی بر آن وارد نیست. بشر قرن بیستم بدون بررسیهای سببی [5] هیوم [6] ، آزمون ایده های انتزاعی و مجرد [7] برکلی [8] و نگرش کانتی بر مکان و زمان بدان شکوفایی، نوزایی و بلوغ فکری که شاهدش بودیم نمی رسید. در یک کلام، سیر و تعالی اندیشه امروز ما همچنان وامدار تجربه گرایی [9] لاک [10] ، ایده آل گرایی برکلی، شکاکیت [11] هیوم، خداناباوری [12] دهولباخ [13] ، خداگرایی [14] ولتر [15] ، ماتریالیسم دیدروت [16] ، تجربه گرایی معرفت شناسانه منحصر بفرد کوندیلاک [17] و منطقگرایی [18] لیبنیز [19] می باشد.      

انگلستان مسبب تغییر دنیای نوین می شود. طنین فریادهای پیروزمندانه 1688 نزدیک به صد سال بعد از فرانسه انقلابی بگوش می رسد. حرکتی مسالمت آمیز در یک سرزمین تبدیل به موجی از نفرت، خون و گیوتین در سرزمین دیگر می شود. عصر وحشت و ترور در اروپا فرا می رسد. اروپای برّی برای آنچیز که انگلیسی 1688 بدان رسید قریب یک سده دیگر نیز می دود و پس از دومین جنگ جهانی شکوفایی را آغاز میکند. تمدن را می آفریند. بدین ترتیب پیام آوران سده هجدهم که از انگلستان سر بر می آورند، پیامبران آینده اند. صدایشان در انتهای سده در تمام اروپا بگوش می رسد و تازه واردان مسیری را به سختی آغاز میکنند و اینان نیز پیام آوران آینده می شوند. میوه های تلاششان جملگی در نیمه دوم قرن بیستم به بار مینشیند. فلسفه در این عصر شکوفایی دیگری می یابد. این هنر افلاطونی که تا بدین جا به حکم چراغ را بر عهده داشتن محدود شده بود، اینک بر وظیفه انسان سازی بیش از پیش تکیه میکند. بشریت در هیچ دوره ای قبل از قرن بیستم، چنان تلاش سختی برای راهبردهایش از منطق طبیعی به سمت اهداف طبیعی نداشته است. [ii]  امروزه بر ما نیز مشخص است که آن سده با ما نزدیکتر از قرن نوزدهم بوده است. چنین است که با نزدیک شدن به انقلاب کبیر فرانسه، در عرصه فلسفه ورزی نیز شاهد کاهش تکیه بر عقل محض و اعتماد بدان هستیم. [iii] اینجا ست که تاثیر قرن هجدهم بر فلسفه به پایان می رسد. روشنفکری را که منطقاً پایانی برایش قابل تصور نیست، به پایان عصر ظهور خود می رسد. در روش فلاسفه این قرن آنچیز که بدان غفلت نمی شود بکار گیری یافته های یگانه پیشینیانی است که با منطق زمانه کارایی داشته باشد. منشی که در رفتار پیشینیانشان کمتر دیده شده است. بعنوان مثال دیدروت و دآلمبرت [20]   همان سبکی را در نگارش دایره المعارفشان بکار میگیرند که فرانسیس بیکن [21] بیشتر از یک قرن قبل از آن، در تقسیم بندی آگاهی [22] بدان اشاراتی داشته است. [iv]

نگاهی سطحی و گذرا به پیشینیان نیوتن می اندازیم تا در مقام مقایسه و تحلیل فلسفه قرن روشنفکری برآییم. این نوشته بر آن نیست که آنان را تکفیر کرده و یا مطالعه آثارشان را جملگی عبث بشمارد که چنین نتیجه ای فاقد درایت و روشن بینی ذاتی است. اگر چنین بود امروزه دیگر کسی افلاطون، ارسطو و امثالهم را نمی خواند و میدانیم که بلعکس همچنان بسیار بدین فلاسفه دوران باستان نیازمندیم. در یک کلام به تمامی آرا و عقاید گذشتگان نیازمندیم. مگر نه این است که راه فردا از گذشته می گذرد؟

کوپرنیک [23] تلاش قدرتمند قرن شانزدهم بود اما قوانین او در مقام جهانی پذیرفته نشد. قرن هفدهم ابرفکری بنام فرانسیس بیکن را ارایه داد. او بشارت داده بود اگر تمامی اندیشمندان با هم متحدالعمل شوند خواهند توانست آتلانتیک نوینی برپا کنند. آنگاه بر پایه این تفکر تلاشهای شبانه روزی انجمن سلطنتی انگلستان موفق شده بود فقط خنده ها را به خود جلب کند. دکارت [24] و اسپینوزا [25] که تمامی تلاششان معطوف به متافیزیک بود نتوانستند بیشتر از هابز [26] که تمامی تلاشش در ماتریالیسم محض گم گشته بود، بیابند. همان چیزهایی را دور زدند که یونان باستان در انبان داشت. توماس هابز نیز تمامی تلاشش را صرف نگاه داشتن مدل سیاسی پوسیده ای کرده بود که دیر یا زود رفتنی بود. مهم نیست که چه مقدار تفکر و استدلال پشت آن مدل خوابیده بود. مهم این است که آن روش حاکمیتی که از درون پوسیده بود محکوم به فنا بود و دیدیم که نیست هم شد. در این میانه است که دوران جدیدی فرا می رسد. زمانه ای که بشر نه یک جانبه به قدرت مغزش می بالد و نه کورکورانه در خرافات دینی بدنبال اثری از خدایش. نه فقط کوپنیک و بیکن و هابز. و نه فقط دکارت و اسپینوزا. بلکه چیزی در میان اینها. عصر جانبداری میان علم و خدایگان فرا می رسد و نیوتن نخستین پیام آور این دوران است. او با حداقلی از متافیزیک و با تکیه بر علم نشان می دهد چه قدرت وصف ناپذیری در منطق آدمی نهفته است. از پس روشنایی کاذبی که خدایگان مذاهب به انحراف رفته برای مردمان فریاد می زدند و در حقیقت چیزی جز تاریکی قرون وسطایی نبود و از میان تاریکی که بر سیطره علم بشر افتاده بود، نور حقیقت پدیدار می شود. عصر روشنفکری با تحولات بنیادین علمی که زمینه ساز اکتشافات و اختراعات دویست سال آینده است، خود را نمایان می سازد. آنچیز که نیوتن بدان دست یافت را می توان چنین بیان کرد: او قوانین حرکت سیاره ای کپلر [27] را با قوانین جنبش زمینی گالیله [28] در هم آمیخت و نشان داد که این دو یکی هستند و نامش را قانون جهانی جاذبه گذاشت. از این پس طبیعت، که تا بدان روز جز وعده و امیدهایی که گالیله، کپلر، اسپینوزا و هابز در صدد دستیافتن بدان بودند چیز دیگری نبود، در بینش بشری مفهومی همگن، متحدالشکل و شفاف یافت. [v] «طبیعت» کلام راهنما عصر روشنفکری گشت و حرف عبور به اخلاقیات، صنعت شعر، نگرش مذهبی و سیاست سراسر اروپا به استثنای آلمان [vi] شد. تشعشع تفکر نیوتنی به هر کشوری که وارد می شد روح قرن را بدانجا می کشاند و تمامی سرزمینهای ره یافته که هیچوقت تاریخ بشر تا بدان روز شاهد شکوفایی بیشمار نگرشهای گسترده و متفاوت در یک دوره محدود نبود، بیکباره جولانگاه نظریات مترقی می گردد. از ثمرات این دوره می توان تزهای نوین تجربه گرایی، نظریات خداگرایی دگرگونه، ماتریالیسم طبیعت بنیاد، تیوریهای خداناباورگونه، شکگرایی متعادل، نظریات مدرن اصالت منفعت طلبی [29] ، طبیعت گرایی [30] و انتقادهای بنیادین را نام برد. اینها از یک طرف تولیدات عصر روشنفکری بودند و از طرف دیگر شالوده اصلی تفکر دو قرن آینده را شکل دادند. چرا که تا بدین جا بشریت یا فلسفه را علم میدانست و یا علم را عین فلسفه. نتیجه آن شده بود که این دو ناخواسته به جنگ با یکدیگر پرداخته بودند. آنجا که فلسفه یافته ای نوین را مطرح می کرد، عالمان به تکفیر آن می پرداختند. آنجا هم که علم از اکتشاف نوینی خبر می آورد، فیلسوفان علیهش جبهه می گرفتند. علم و فلسفه در این عصر برای اولین بار از یکدیگر تفکیک می شوند تا بتوانند بیشتر از هر زمان دیگری اتحاد مفید و نتیجه بخشی تشکیل دهند. بدون آنکه بخواهند در صدد انتقاد بیجا و بی مورد از یکدیگر باشند، زمینه ساز رهیافتهای نوین شدند. [vii] هر آنچه تا بدینجا بدان اشاره شد تمامی داستان فلسفه قرن هجدهم را در بر نمی گیرد. حداکثر نیمی از وجهه این عصر بازخوانی شده است و نیمی دیگر باقی مانده. قرن هجدهم میلادی از آغاز، دو خصوصیت بارز را از خود بجا می گذارد: طبیعت گرایی و انسان گرایی. [viii] بعد طبیعت گرایی اندیشه سده هجدهم با تفکرات نیوتن آغاز می گردد و همانطور که در ابتدا اشاره شد، انقلاب با شکوه انگلستان پیام آور بعد انسان گرایی در اندیشه نوظهور آن عصر است. انقلاب انگلستان، که در حقیقت جان لاک سخنگوی فلسفی آن بود، شرایط مسالمت آمیزی را برای توسعه هنر و علم محیا می سازد. بدین مفهوم که به غم انگیزترین زوایای مطلق گرایی [31] سیاسی و عدم مدارای [32] مذهبی نیز پایان داده می شود. هنر و علم که پس از قرون وسطی به آرامی از سیطره خشک نگریها رها می شدند تاحدودی اسیر دست مطلق گرایی و تحمل نکردن اندیشه دیگری بویژه در بعد مذهبی بودند و لاجرم تولیداتشان بجز در برداشتن عناصری غیر انسانی نبود، به کلی رهایی می یابند. قرون وسطی که پایان می یابد، عقل و ایمان از یکدیگر جدا می شوند. هر چه به سده هجدهم نزدیک می شویم این جدایی نیز بیشتر می شود. اما تا بدینجا هر آنچه که ایمان را شامل می شده از هر آنچه که قدرت را شامل می شده جدا نبوده است. اندیشه این عصر در صدد جدایی این دو نیز بر می آید. هر چه بیشتر در این دوران پیش می رویم نه نتها فاصله عقل و ایمان بیشتر می گردد بلکه ایمان و قدرت جدا گشته نیز فاصله دارتر می شوند و نتیجه اینکه ایمان در باور عقلانی غرب ترد می گردد. جان لاک رهبر این حرکت دو گانه است. "دو رساله در باب حکومت" [33] او وحی و ایمان مذهبی در مشروعیت قدرت را به تمامی نفی میکند و "رساله ای در باب مدارا" [34] او به محدود ساختن حیطه عملکرد حاکمیت میپردازد. اگرچه روش نظری او مورد مخالفت توماس رید [35] و در پاره ای موارد نگرشش با مخالفت جان استوارت میل [36] مواجه می شود اما آن چیز که امروزه بعنوان بنیاد سیاسی فلسفه کنونی شناخته می شود بیش از مابقی وامدار جان لاک است.

سیر اندیشه قرن هجدهم را می توان تاریخ دو حرکت موازی و یک حرکت متضاد دانست. هر کدام از دو حرکت موازی در یک بعد و در بر گرفته جهاتی از تفکر طبیعی، بشارت دهنده جهان فردا هستند. دو انقلاب موازی تاریخ بشر را ترسیم میکنند؛ یکی در علم و دیگری در جامعه. از یکطرف گسترش ایده جهان نیوتنی عرصه های جدیدی را برای علم به ارمغان می آورد آنچنان که پس از او آدمی تمامی حرکات درونی و بیرونی جو زمین را با یک روش بررسی می کند. از طرف دیگر سیر حرکت انقلاب انگلستان در باور لاک تضمین کننده حقوق شهروندی، حاکمیت مردمی [37] و رواداری است. از جنبه متضاد، این دو اندیشه، عکس العملهای بسیاری را در عرصه اخلاقیات، مذهب و تفکر سیاسی موجب می شوند که شاهد ظهور ابراندیشمندان همخط بسیاری در این قرن و قرون بعد از آن هستیم. [ix]       


[1] Enlightened
[2] Enlightenment
[3] Newton’s Principles (Mathematical Principles of Natural Philosophy)
[4] Kant’s Critiques
[5] Causation
[6] Hume
[7] abstract
[8] Berkeley
[9] empiricism
[10] Locke
[11] skepticism
[12] atheism
[13] D’Holbach
[14] deism
[15] Voltaire
[16] Diderot
[17] Condillac
[18] rationalism
[19] Leibniz
[20] D’Alembert
[21] Francis Bacon
[22] knowledge
[23] Copernicus
[24] Descartes
[25] Spinoza
[26] Hobbes
[27] Kepler
[28] Galileo
[29] Utilitarianism
[30] Naturalism
[31] Absolutism
[32] Intoleration
[33] Two Treatise of Government
[34] A Letter Concerning Toleration
[35] Thomas Reid
[36] John Stuart Mill
[37] self-government


 

[i]  رجوع شود به "نقد عقل محض"(Critique of Pure Reason) تالیف "اماویل کانت"(Immanuel Kant).
[ii] Lewis White Beck, 18th Century Philosophy. New York: The Free Press, 1966, p. 2.
[iii] Ibid, p. 3.
[iv]  Ibid.
[v] Ibid, p. 4.
  [vi] آلمان دو قرن و فرانسه یک قرن از نظر تکامل فلسفی و حرکتهای توسعه یافته اجتماعی از انگلستان قرن هجدهم عقب ترند، اگرچه این عقب ماندگی از بعد اقتصادی و اجتماعی در پایان قرن نوزدهم واز منظرسیاسی در قرن بیستم به کلی جبران می شود. شاید از منظر فلسفی ظهور ابرفیلسوفانی همچون لیبنیز، کانت، دهولباخ، ولتر، هگل، فویرباخ، مارکس، نیچه، ویتگنشتاین، هایدگر، ژان پل سارتر و امثالهم در جوامع آلمان و فرانسه دویست و پنجاه سال گذشته مسبب جبران  جسورانه و متعالی عقب ماندگیها گشته و به جایگاهی در حد لیاقت این دو فرهنگ غنی رسانیده است.
[vii]  Lewis White Beck, 18th Century Philosophy. New York: The Free Press, 1966, p. 6.
[viii]  Ibid.
[ix]  Ibid, p. 7.

علیرضا رفیعی


عضویت در جذابترین گروه اینترنتی در ایران
سامان دوشنبه سی ام مهر 1386  نظر بدهید!

قرا قویونلو ها و آق قویونلو ها

قراقویونلو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

قراقویونلو واژه‌ای ترکی و به معنی صاحبان گوسفندهای سیاه است. این واژه بسته به لهجه محلی گوینده، قره قویونلو هم تلفظ و نوشته می‌شود.

نام قراقویونلو ها اولین بار در تاریخ در دوره قبل از سلسله صفویه مطرح گردیده است. قراقویونلو‌ها که ترکمن بودند ابتدا دست نشاندگان سلسله مغولی جلایری‌ها در تبریز و بغداد بودند. اما در سال ۱۳۷۵ (میلادی) قرا یوسف رهبر قراقویونلوها در پی شورشی بر علیه جلایری‌ها استقلال خود را از جلایری‌ها اعلام کرد و کنترل آذربایجان، موصول و بغداد را بدست گرفت. تیموریان در حوالی ۱۴۰۰ قرا یوسف را شکست داده و قرایوسف به مصر متواری شد. وی پس از مدتی و در ۱۴۰۶ با کمک حاکمان وقت مصر، مملوک‌ها، دوباره کنترل تبریز را بدست آورد.دولت شیعی قراقویونلو در بخش مهمی از سرزمين ايران شامل خوزستان ، کرمان ، فارس و هرات حضور داشت[۱]واپسین فرمانروای قره‌قویونلو جهانشاه قراقویونلو نام داشت که اوزن حسن از دودمان آق‌قویونلو او را شکست داد و وی را به همراه پسرش کشت.

مسجد کبود در تبریز از بناهای ساخته شده در دوران قرافویونلوها می‌باشد.

در حال حاضر تیره هائی به همان اسم در میان بازماندگان ایلات شاهسون در استان مرکزی و قشقائیها در حوالی استان فارس وجود دارند. (بطور مثال ناصر خان قشقائی از تیره قراقویونلو بوده است.) فرافویونلوهای ساوه از طایفه ایل بغدادی میباشند و گفته می‌شود که در زمان نادرشاه به ایران انتقال داده شده اند. منبع یا منابعی که ارتباط این اقوام و گروهها را به قراقویونلوهای دوره قبل از صفویه ذکر کرده باشد در دسترس نیست. امااین فرضیه خیلی دور از حقیقت نیست. علی الخصوص که قراقویونلو ها مدتی حاکمان بغداد نیز بوده اند.[نیاز به ذکر منبع]


[ویرایش] فرمانروایان قراقویونلو



































ق‌قویونلو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو
ایران
تاریخ ایران
ایران پیش از آریایی‌ها
تاریخ ایران پیش از اسلام
    | دودمان‌ها و حکومت‌ها
ایلامیان
ماد
هخامنشیان
سلوکیان
اشکانیان
ساسانیان
تاریخ ایران پس از اسلام
    | دودمان‌ها و حکومت‌ها
خلفای راشدین
امویان
عباسیان
ایران در دوران حکومت‌های محلی
    | دودمان‌ها و حکومت‌ها
طاهریان
صفاریان
سامانیان
آل زیار
آل بویه
غزنویان
سلجوقیان
خوارزمشاهیان
ایران در دوره مغول
    | دودمان‌ها و حکومت‌ها
ایلخانیان
ایران در دوران ملوک‌الطوایفی
    | دودمان‌ها و حکومت‌ها
سربداران
تیموریان
مرعشیان
کیائیان
قراقویونلو
آق‌قویونلو
ایران در دوران حکومت‌های ملی
    | دودمان‌ها و حکومت‌ها
صفوی
افشاریان
زند
قاجار