سلامی دوباره
برای اولین ژستم یه داستان کوتاه می زنم براتون!!
امیدوارم خوشتون بیاد:
الماس مطرود
آتش!آتشی سوزان.اکنون جهنمیان در آتشی که حتی گرم تر از مکان خود بود می سوختند، زجر می کشیدند و برای یافتن قدرت از دست رفته ی خود تلاش می کردند. اما بی فایده بود.
_قربان، دوباره به ما حمله شده. دوباره همون ارتش با فرمانده ای که در سینه نور داره.
شیطان اعظم از روی تخت سلطنت بلند شد. آتش سوزان بدنش تحت تاثیر آتشی که مهاجمان برای آنان به ارمغان آورده بودند کم کم سرد میشد و رو به خاموشی بود و خاموشی او یعنی خاموشی جهنم.
_ بیشتر از این نمی تونیم تحمل کنیم. باید به گفته ی پیشگوی بزرگ «اکاندس»، تنها انسانی که به ما کمک کرد،عمل کنیم.باید گروهی به زمین بفرستیم تا نیروی فرمانده ی مهاجم رو بدست بيارن و به شياطین تقديم كنن.این تنها راه نجاته.ارباب«اسداکس» وگروهش رو خبر کنید. همون انسانهایی که با اکاندس اومدن و شیطان شدن رو پذیرفتن. برترین سردار من رو خبر کنید!
یکی از شیاطین سریع به سمت برج اسداکس رفت و پیغام شیطان اعظم را به او داد.ارباب اسداکس گروه خود را آماده کرد و سریع به قلعه ی «دیته»، قلعه ی شیطان رفت.
اعضای گروه از در وارد شدند و به احترام شیطان اعظم تعظیم کردند.
_ارباب اسداکس! برترین سردار من، به کمکت نیاز دارم. درواقع همه ی جهنم به کمکت احتیاج دارن. ما باید به پیشگویی اکاندس عمل کنیم. آیا این کار بسیار دشوار رو انجام می دی؟
اسداکس نگاهی به گروه خود انداخت،گروهی متشکل از دو زن و یک مرد كه اشتیاق پیروزی را در چهره هایشان می دید...
اسداکس دوباره نگاهی به شیطان اعظم کرد.شیطان اعظم با آن همه ابهت، مضطرب به نظر می رسید.چیزی که تا به حال سابقه نداشت.
_ارباب! ما همیشه به شما وفاداریم و این کار رو برای شما انجام می دیم.
شیطان اعظم آرام به سوی تخت خود رفت و روی آن نشست.
_خوشحالم که این رو می شنوم. پس بهتره بگم باید سریع عمل کنید و مواظب خودتون باشید. نمی خوام بهترین سردار و بهترین گروهم رو از دست بدم.شما با اینکه گروه کوچکی هستید اما از تمام گروه های شیطانی قوی تر عمل کرده اید.میشه گروهتو دوباره برای من معرفی کنی؟
_چشم ارباب:ناکدس معاون من. و دو خواهر گروه نادیا و گرت.
_عالیه. اما قبل از حرکت باید چند نکته رو به شما بگم. ما مکان تقریبی اون شیء رو می دونیم وباید خود شما اون مکان رو پیدا کنید.جاسوس ها می گن که اون شیء میان دریاچه ای به نام هبوط قرار داره. بیشتر روی اون منطقه متمرکز شید.و نکته ی مهم تر اینه که با رفتنتون مطمئنا دشمنان هم با خبر می شوند و مزاحم شما خواهند شد.
اسداکس نقشه ای که شیطان اعظم به ان اشاره کرده بود را برداشت.
_ارباب، مطمئن باشید ما موفق میشیم.ما همین الان حرکت می کنیم.
_منتظرم که دوباره ببینمت اسداکس!
_منم همینطور ارباب...
شیطان با آن مکالمه قدرت بیشتری گرفت و آتشش فروزان تر شد. کل جهنم دوباره جان گرفت و بیشتر در برابر مهاجمان مقاومت کردند.
گروه اسداکس سریع به برج خود بازگشتند. آنها آماده ی بازگشت به زمین بودند.
نادیا پرسيد:ارباب، مثل همیشه از راه دروازه های موازی سفر می کنیم؟
_بله نادیا!
ارباب اسداکس و نادکس به سلاح نیازی نداشتند و از جادو استفاده می کردند. اما بقیه ی گروه سلاح هایی از جمله تبر و شمشیر را با خود آوردند.
همه ی اعضا به نوک برج رفتند و آماده ی باز شدن دروازه شدند.
ارباب اسداکس سریع دروازه ای باز کرد و همه وارد زمین شدند و به سوی سرنوشتشان گام برداشتند.
هوا بر روی زمین بسیار گرم بود. مهاجمان به زمین هم حمله کرده بودند و این به وضوح در تغییر دمای زمین دیده میشد.این گرمای هوا برای گروه مانند نسیم خنکی بود که بیشتر آنها را آزار می داد.کم کم به اطراف خود توجه کردند.در دشتی سرسبز قرار داشتند.اسداکس نقشه را بار دیگر بازبینی کرد.
_به دریاچه ی هبوط نزدیک هستیم. به نظرت به همون سمت بریم نادکس؟
_فکر می کنم دریاچه ی هبوط بهترین گزینه باشه.نظر بقیه چیه؟
بقیه ی گروه هم رضایت خود را نشان دادند.
_پس حرکت می کنیم.
ساعت ها راه می رفتند .بدون توقف و بدون خستگی.بعد از آن پیاده روی طولانی به مکانی خشک رسیدند.همه تعجب کردند.اینجا همان دریاچه ی هبوط بود. اما چطور چنین چیزی امكان داشت؟
اسداکس گفت:اشتباه کردیم.قضیه ی موازات رو فراموش کردیم. هر دنیا در هر محل هزار مکان مختلف داره که با دریچه ها به هم متصل میشوند. چه طور چنین چیزی رو فراموش کرده بودم؟!
اسداکس سریع روی زمین زانو زد و شروع به گشتن در بین هزاران نقطه ی موازی در آن محل کوچک کرد.
دروازه ها با نورهای سفیدشان می آمدند و می رفتند.
نادکس پرسيد:ارباب، چقدر طول می کشه؟
اسداکس:من تو این کار سریعم. اما سرعت در برابر این همه دروازه عاجزه. درسته که خیلی سریعم اما باز هم طول میکشه!
در همان لحظه همه ی گروه خطر را احساس کرند. متوجه نزدیک شدن دشمن می شدند....
یک ساعت گذشت و هنوز دروازه ی مورد نظر پیدا نشده بود.
نادکس از دور افرادی را دید که به سمتشان می آمدند: افراد دشمن!
_سريع تر، ارباب! اونا دارن میان. خیلی نزدیک هستن.
_خب، تموم شد. بیایید بریم.
اسداکس در کنار دروازه ی نقره ای رنگ ایستاده بود و به اعضای گروه نگاه می کرد.
_سریع باشید، وقت نداریم.
اعضای گروه به خود آمدند و سریع وارد دروازه شدند و در آخر خود اسداکس وارد آن شد و آن دریچه را بست.
همه جا تاریک بود. هیچ چیز مشخص نبود تا اینکه نادیا مشعلی روشن کرد.با روشن شدن مشعل جسد صدها نفر که به استخوان تبدیل شده بودند پدیدار شد.
گروه آرام آرام از روی آن استخوان ها گذشتند و در آخر به دری با دستگیره ی طلایی رنگ رسیدند.
نادیا دستش را دراز کرد تا دستگیره را بچرخاند که اسداکس به سرعت جلوی او را گرفت.
_این دستگیره ها از روح افرادی که اینجا مردن ساخته شده. با دست زدن به اونها میمیرید!
بعد اسداکس با جادوی خود آن دستگیره را ذوب کرد، آن ارواح را آزاد کرد و از طرفی در را باز نمود.
نور محیط بیرون محيط پشت در را روشن کرد ! آنها در مکانی باتلاق مانند بودند و برای عبور از آن باید آن را دور می زدند که قبل از اینکه حتی قدمی بردارند اتفاق دیگری افتاد.
باتلاق به شدت به لرزید و از وسط آن صدها نفر بالا امدند.همان دشمنان در جهنم. دشمنانی که در نور سفید مایل به خاکستری غرق شده بودند.سر همه ی آنها پایین بود و در یک زمان همه با هم سرهایشان را بالا اوردند و به سمت گروه اسداکس نگاه کردند. نفرت همراه با نور از صورتشان بیرون می زد.
نفر اول دشمنان دستور حمله داد و همه به سوی گروه حمله ور شدند.
اسداکس:وقت جنگیدن با اینها رو نداریم، نادکس. درسته که قدرتمون خیلی کم میشه اما همه رو با جادو می کشیم.
ارباب اسداکس و نادکس قدرتهای خود را جمع کردند و با هم نور همراه با آتشی از جهنم به سوی آن مهاجمان فرستادند که همه ی نور دشمنان در نور جادوی اسداکس و نادکس ناپدید شد و آرام آرام به درون باتلاق فرو رفتند!
_وقت کمه، سریع حرکت کنيد.
گروه به جنگلي که آن طرف باتلاق بود وارد شد.اسداکس و نادکس بسیار خسته بوند و کم کم قدرتهای از دست رفته ي خود را باز گردانی می کردند. اما در اواسط راه قضیه عکس شد و حتی نمی توانستند روی پای خود راه بروند و به کمک نادیا و گرت حرکت می کردند .هر لحظه به بالا نگاه می کردند تا شاید بتوانند آسمان را ببینند، اما برگهای در هم پیچیده این اجازه را به آنها نمی داد.
نادیا صدایی شنید. صدای دشمنان! اگر در این زمان به آنها حمله می شد، نابودیشان قطعی بود. همه با هم سریع دویدند تا با حمله ی دشمنان کشته نشوند.
گرت گفت:من یه روشنایی می بینم. سریع تر حرکت کنید.
آنها با سرعت بیشتری دویدند و پس از مدتی در آبی سرد فرو رفتند و بالاخره آسمان پدیدار شد.آنها به درون رود خانه ای رفته بودند و حالا اسداکس و نادکس در حال بازیابی قدرت هایشان از کائنات بودند.
در همین لحظه اسداکس متوجه موضوعی شد:
_این دشمنانی که دنبال ما هستند ازگروه مهاجمند که به جهنم حمله کرده اند اما بسیار متفاوت با اونها!فقط از ارباب های شیطانی می ترسن و بقیه چیز ها اونها رو نمی ترسونه. اما صبر کنید!... خون!...خون اونها رو بیشتر می ترسونه. سریع رگهاتونو بزنید.
آن موجوداتی که اسداکس آز انها صحبت می کرد ظاهر شدند و آرام آرام به سمتشان آمدند.
اسداکس و نادکس سريعا به بقيه توضيح دادند و از آنها خواستند كه رگ هايشان را بزنند. گروه هنوز شك داشت. به همين دليل نادکس آنها را با جادو مجبور به اين كار كرد. آن موجودات با احساس بوي خون كم كم دور مي شدند. تا جايي كه ديگر ديده نشدند.
اسداکس گفت:
"ممكنه هنوز در اطراف كمين كرده باشن. بهتره كه هنوز رگها رو ترمیم ندیم."
نادکس با حركت سر حرف اسداکس را تاييد كرد.گروه دوباره به راه افتاد.از رود خانه گذشتند و به سوي جلو به راه افتادند. وقتي كه در راه جديد قدم گذاشتند حسي تمام وجودشتان را فرا گرفت.از دور، قلعه اي زيبا را ديدند كه از اطرافش نور به شدت مي تابيد. به طوري كه فكر مي كردند نور از اطراف آن قلعه لبریز شده است...
اسداکس رو به نادکس كرد و گفت:
اينجا خيلي عجيبه. در اون قلعه چيزي مقدسو حس مي كنم . واقعا گيج شدم!
نادکس:
منم چيزي حس كرده بودم!
آنها بر اساس اينكه در آنجا شيئي مقدس قرار دارد، به طرف قلعه به راه افتادند.درختان زيبا در اطرف بودند.تمام آن منطقه زيبايي خاصي داشت. اين را همه حس كرده بودند.حدودا يك ساعت در حال حركت بودند! آن حس زيبايي و حس مقدس زخم ها را از يادشان برده بود و آنها كم كم ضعيف مي شدند!
6يا 7 قدم تا در زيباي قلعه مانده بود كه ناگهان دوباره نادکس واسداکس و هم چنين بقيه ي گروه احساس خطر كردند!
وقتي نزديك رودخانه بودند آن موجودات را خوب نديده بودند، اما به نظرشان آمد كه جثه ي كوچكي دارند. اكنون، در قلعه باز شده بود و موجوداتي شبيه به آنها اما با جثه ي بزرگ ظاهر شده بودند! نادکس و اسداکس متعجب شدند. راه دور كردن آنها احساس بوي خون بود، پس چرا دور نمي شدند؟! پشت سر آنها آن موجودات كوچكتر ظاهر شدند!
موجودات زيبايي بودند اما اعضاي گروه مي توانستند شرارت آنها را در ذاتشان حس كنند.
انها هدف گروه را مي دانستند و مطمئنا نمي خواستند گروه به هدف خود برسد. چند لحظه گذشت و بزرگترين آن موجودات از قلعه بيرون آمد. آن موجود در درون سينه اش شيئي نوراني داشت كه خيلي ناپايدار بود و دائما به اين سو و آن سو مي رفت. آن شيء در محفظه اي شيشه مانند قرار داشت و با آن شيشه در درون سينه ي آن موجود قرار گرفته بود! دقیقا مثل فرمانده ی مهاجمان جهنم!
گروه بار ديگر نگاهي به موجودات انداخت و اين بار متوجه شمشير ها و تبر هاي آنها كه در دستانشان بود شد و فهميد كه آنها هر لحظه ممكن است حمله كنند. نادکس سعي كرد به درون افكار موجود بزرگ تر نفوذ كند، اما در انجام اين كار شكست خورد. موجود بزرگ متوجه شد و او ذهن نادكس را مورد حمله قرار داد و به راحتي توانست به آن رخنه كند و تمام ذهنش را جست و جو كرد. وقتي هدف گروه يعني تصاحب شیء قدرتمند را متوجه شد، نور درون سينه اش لحظه اي منفجر شد و تمام موجودات به طرف گروه حمله كردند. تعدادشان كم، اما قدرتشان زياد بود.
نادکس و اسداکس سريع به خود آمدند و سدي دفاعي ساختند تا جلوي موجودات را بگيرند و مي توان گفت موفق هم شدند. اما اين سد زياد دوام نياورد و با نيرويي كه موجود بزرگ، رئيس ان موجودات فرستاده بود، سد نابود شد...
موجودات كوچك با تبرهايشان به سمت گروه رفتند، اما گرت و ناديا با جادوی کمی که اسداکس در اختیار آنها قرار داده بود، نابودشان كردند...موجودات دوم نيز هجوم آوردند، اما اسداکس و نادکس با جادو آنها را به عقب پرت كردند و آنها كمي گيج شدند. نادکس و اسداکس به طرف رئيس آنها رفتند و انواع جادو را به سويش فرستادند اما هيچ اثري بر آن نداشت!
شمشير رئيس در دست راستش بود. اما او كاري را كرد كه نه اسداکس و نه نادکس انتظارش را نداشتند. او با دست چپش جادويي به طرف آن دو فرستاد و آنها بر زمين افتادند.
كل گروه بر اثر زخم هاي قبل ضعيف شده بودند و اكنون كه در تكاپو بودند متوجه ضعفشان شدند. در اين بين موجوداتي كه به عقب پرتاب شده بودند، دوباره بلند شدند و به طرف گرت و ناديا حمله كردند. جادوي گرت و ناديا زياد بر آنها اثر نداشت. پس آنها به اجبار سلاحهاي خود را آماده کرند تا هم از جادو استفاده كنند و هم از سلاحهاي سرد. شش موجود باقيمانده بودند. دو تاي اول كه در جلو مي دويدند با جادو هايي كه ناديا و گرت در بين راه به آنها زده بودند ضعيف شدند و وقتي آنها با سلاح هايشان به آنها ضربه زدند سريع مردند. اما 4 تاي ديگر مانده بود.
در آن سو بدنهای اسداکس و نادکس اغشته به خون خود بود اما رئيس هيچ اسيبي نديده بود. او با شمشيرش دو دست نادکس را قطع كرد و خون نادکس بر سرو صورتش ريخت و تعادلش را بهم زد و به نظر می رسید دیوانه شده است! اسداکس سريع دستهاي او را به حالت اول برگرداند اما در اين لحظه اسداکس و نادکس چيزي را فهميدند. طريقه كشتن رئيس را!
اسداکس بدون هيچ عملي در مقابل رئيس قرار گرفت و رئيس با دستش او را بلند كرد...اسداکس در حال له شدن در دستان رئيس بود كه نادکس با جادويي بر پاي رئيس ضربه زد. لحظه ي مرگ بود. اسداکس ونادکس تصميمشان را گرفته بودند. شمشير رييس در سينه ي نادکس قرار گرفت و او را از پاي در آورد. در اين لحظه، اسداکس دو خنجري كه در دستانش بود را براي ضربه زدن آماده كرد و هر دو را با هم پايين آورد. اولي بر سینه ی رئیس فرود آمد. اما هيچ كس نفهميد خنجر دوم در چه محلي فرو رفت!
پس از چند ثانيه رئيس بر زمين افتاد و همراه او اسداکس غرق در خون، نقش بر زمين شد و خاك زير بدنش را قرمز رنگ كرد!
ناديا و گرت با ديدن اين صحنه شوكه شدند. اگر به موقع به خود نيامده بودند مرده بودند. سريع مكان خود را عوض كردند و شمشيرها از كنار شان عبور كرد. با اين تغيير مكان از پشت بر دو نفر ديگر ضربه زدند و آنها را كشتند!
دو موجود ديگر مانده بود. گرت توانست فرد مقابلش را نابود كند اما ناديا وقتي خواست به نفر آخر ضربه بزند يكي از موجودات كوچك در حال مرگ پاي او را گرفت و مانع حركتش شد. دراين بين، موجود بزرگ با شمشيرش به طرف ناديا آمد و هنگامي كه خواست شمشير را در قلب ناديا فرو كند، گرت جلوي ناديا آمد و شمشير در قلب او فرو رفت. گرت با آخرين نيرويش سر آن موجود را منفجر كردو بعد بر روي زمين افتاد.
ناديا كه هنوز در شوك بود، بالاي سر گرت زانو زد.
گرت فقط توانست بگويد:
ادامه بده.
و بعد مرد...اشك از چشمان ناديا جاري شد.او با ناراحتي بلند شد و به طرف قلعه رفت. ديدن جسد نادكس و اسداكس بر شدت ناراحتي اش افزود.
به درهاي قلعه رسيد. درها باز بودند و او وارد قلعه شد. تمام قلعه غرق در نور بود. همه جا زيبا بود. مشعل هاي زيبا كه از خود نور مي تاباندند، گل هايي كه در قلعه وجود داشت، شمشير هاي زيبا كه بر ديوار ها نصب بود، همه جا زيبا بود.
بر روي زمين نوارهايي نوراني وجود داشت كه همه به سمت يك اتاق مي رفتند. ناديا در اتاق را باز كرد.ناگهان نور به شدت به بيرون تابيد و پس از چند ثانيه از شدت تابش آن كاسته شد. ناديا وارد اتاق شد. چند قدم جلو رفت و متوجه شد كه پايش در آب فرو رفته و در ميان اين آب بر روي يك سكو، نوري مثل همان نور درون سينه ي رئيس وجود داشت اما از داخل درخشان تر بود.
به طرف سكو رفت و به آن نگاهي انداخت. بر روي سكو نوشته هايي بود كه نه به زبان انسانها بود و نه به زبان شياطين. ناديا دستش را به طرف آن نور برد و الماسی را که از ان نور ساطع می شد برداشت. وجودش از حسي كه در ابتداي راه با آنها بود، لبريز شد. قدرتي باور نكردني در درون و اطرافش جريان يافت. او الماس را پيدا كرده بود و حالا بايد به سوي شياطين باز مي گشت.
در هنگام رفتن، دوباره به سكو نگاه كرد و اين بار متوجه نوشته هاي رويش شد:
دراين اب كه روزگاري درياچه ي بزرگي بوده، الماس باقي مانده از فروهولد،يكي از
خدايان كائنات قرار دارد كه پس از اخراج وي از كائنات در زمين باقي مانده است
.قدرت ناتمامش مانند كائنات است و همه چيز را به شما مي دهد!حتي نابودي
تمام مكان ها حتي جهنم!به دست اوردن اين الماس مساوي به دست اوردن خداي
طرد شده- فروهولد- است و روحش در شما جريان مي یابد!
ناديا با خواندن اين نوشته افكارش به هم خورد. نمي دانست چه كند. آيا اين همه راه را براي پيدا كردن چيزي آمده بود كه در آخر مكان خود شياطين را نابود مي كرد؟
ناديا با خود گفت:
نمي ذارم خون دوستانم براي چيزي كه خودمونو نابود مي كنه هدر بره. نابودش مي كنم.
با گفتن اين حرف الماس روشن تر شد و صحنه ي مرگ اسداکس به يادش آمد. اما اينبار ديد كه خنجر دوم كجا فرود آمد. خنجر دوم در قلب خود شيطان فرو رفت و خون قلب اسداکس درون شیشه ای که بر اثر ضربه ی اول شکسته شده بود نفوذ کرده بود.
اكنون فهميد كه آن نور در سينه ي رئيس، ارتباط او با الماس بوده. الماس براي دادن قدرتش به ديگران قلبشان را ميگيرد! اما براي نابودي چه بايد كرد؟!
بوسيله ي الماس، روح اسداكس در مقابل ناديا ظاهر شد.
_نادیا، كار تو درسته اما براي اين كار بايد الماس به وسیله ی خون قلب شست و شو بشه و اين كار باعث مرگت مي شه.
بعد روح محو شد.
ناديا لحظه اي درنگ كرد. به نادکس،اسداکس و گرت فكر كرد و بعد الماس را در قلبش فرو كرد و خونش بر الماس جريان يافت. خون به درون الماس فرو رفت، نور آن را خاموش كرد و ناديا در ميان آب افتاد و پس از چند لحظه، آب خشكيد.
بله، او مرده بود. براي دوستانش، براي جلوگيري از نابود شدن جهنم، براي همه و این کار فقط از یک انسان بر می آمد. انسانی که هیچ وقت ماهیت اصلی خود را از دست نداد و توانست شیطان و جهنم را نجات دهد.
پایان...
با تشکر شیطان مقدس
|